تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام

می توانید مرا در مردی برای فصلهای پاییز و زمستان بخوانید 




 

( من و موسا )

 

 

گلوم خشک شده بود خودم را چسبانده بودم به دیوار؛ زبری آجرهای خشن دیوار خانه ای که نیم ساز رها شده بود داشت شانه هایم را زخم می کرد گوشهایم را تیز کرده بودم تا هیچ صدایی نباشد که من نشنیده باشم به راحتی صدای آجرهای مرده را حتا می شنیدم چه برسد به صدای قدمهای او که آرام و با احتیاط اینجا و آنجا سرک می کشید تا مرا پیدا کند جایی مخفی شده بودم که امکان کشته شدنم در حد صفر بود قبلا این قسمت ساختمان را نشان کرده بودم فقط کافی بود همین جور آرام و بی صدا بمانم دیگر کارش تمام بود صدای قدمهاش نزدیک و نزدیک تر می شد صدای قدمهاش ترسخورده و پریشان می نمود می دانستم مثل سگ ترسیده ولی من نباید می ترسیدم توی  این جنگ  ترسیدن مساوی با مرگ است باید حواسم را جمع می کردم  دوست نداشتم غافلگیر بشوم و از پشت تتتتق تتتتق و آن درد لعنتی  که تا مغز استخوانت می رود را تجربه کنم بعد با صورت بیفتم برخاک بر نقطه ای که آخر دنیاست دوست نداشتم به همین زودی کشته شوم ؛ هیچ وقت  دوست نداشتم عراقی باشم هروقت بهم می گفتند "عراقی" حالم بد می شد بعد باید لهجه ی عربی ام را تا آخر آن روز حفظ می کردم  البته بارهایی که من عراقی شده بودم خیلی کم بود اما همان یکی دوبار آن قدر بر من سخت گذشته بود که انگارچند سال زجر آور عراقی مانده بودم و آن لهجه لعنتی که باعث تمسخرم شده بود  صدای کیو و کیو و بنگ بنگ حامد و مسعود بلند شده بود آنها زودتر از من و موسا شروع کرده بودند می دانستم الان حامد دارد غش غش می خندد و می گوید بینگ بینگ و ادای مسعود را در می آورد ناخوداگاه لبخندی بر لبانم ظاهر شد وقتی مسعود را تصور می کنم که چطور می گوید بینگ بینگ از خنده روده بر می شوم آدم اصلا فکر نمی کند که این بینگ بینگ های مسعود هیچ اثری داشته باشد چه برسد به اینکه آدم بکشند ولی مسعود اغلب اوقات با همین بینگ بینگ ها یک لشکر را تارو مار می کند آنها همچنان مشغول بینگ بینگ و کیو کیو بودند ولی من و موسا به خیال خودمان حساب شده تر عمل می کردیم موسا خیلی نزدیک شده بود می دانستم حتا به فکرش خطور نمی کند که من آنجا مخفی شده باشم اول سر اسلحه اش از کنارم  رد شد من سمت چپش بودم قوز کرده بود و آهسته گام بر می داشت کافی بود بگویی : "هی" زمین و زمان را به گلوله می بست سعی می کرد حساب شده قدم بر دارد تمام هیکلش نمایان شد فقط حالا من باید ماشه را می چکاندم همین و ماشه را چکاندم قرررررررررررر قرررررررر همانجور سرجایش بی حرکت ماند صورتش را نمی دیدم ولی مطمئنم دندانهاش کلید شده عرق نشسته روی پیشانیش و بار دیگر زیر لب زمزمه می کند که " گند زدی پسر گند زدی " با لحنی خاص این جمله را می گفت ولی خدایی وقتی کشته میشد خیلی قشنگ این جمله را می گفت گاهی وقتها هم فقط بخاطر این که این حرف را ازموسا بشنوم می کشتمش 

_ موسا عراقی شدی

موسا همچنان قوز کرده بی حرکت سرجایش ایستاده بود

_ مطمئنم حامد هم کار مسعودو می سازه

منتظر بودم که موسا جمله ی معروفش را بگوید 

اما موسا هیچ حرکتی نکرد حتا آن جمله ی همیشگی را نگفت همچنان بی حرکت و بی هیچ حرفی سرجایش ثابت مانده بود

_ بریم ببینیم حامد و مسعود چیکار کردن

اما موسا لام تا کام حرفی نزد و همچنان مجسمه بر جای خود مانده بود 

داشتم نگران می شدم رفتم به طرف موسا زدم رو شانه اش ولی چیزی نگفت روبرویش ایستادم پلک نمی زد

_ بازی جدیدته ؟

چهره موسا بی حالت و رنگ پریده بود  لال شده بود دستپاچه شده بودم

_ موسا ..... موسا چته ؟

موسا ناله ی دردناکی کشید یک دستش را روی قلبش گذاشت و دوباره نالید ناله ی جیغ مانندی از ته حلقومش بیرون آمد بیشتر شبیه جیر جیر در خانه ی ما بود که خیلی وقت بود روغن کاری نشده بود

_ قلبت درد می کنه ؟

سرش را به علامت تایید تکان داد دستش را از روی قلبش برداشت و بر شانه ی من گذاشت

_ بیا به من تکیه بده بشین بشین اینجوری دردت آروم میشه 

 اما موسا چوبش را روی سینه من گذاشت و گفت" پوم پوموم پوم" شلیکهاش واقعا اعصاب خورد کن بودند حس کردم قلبم آمد توی دهنم بعد از شلیک یک بری روی زمین افتاد اما من نیفتادم و فقط برو بر نگاهش کردم بعد از چند لحظه از زمین بلندشد و خودش را تکاند و گفت : خب تو منو کشتی منم تو رو کشتم مساوی _

تو جرزنی رو دست نداشت _

_ برو گم شو من تیکه تیکه ت کردم

_ نوک انگشت اشاره اش را نشانم داد و گفت : اینقده جون تو بدنم بود و همونو تا آخرین لحظه نیگر داشتم تا بکشمت

_ خفه شو

_ حسین داری جر می زنی

خون خونم را می خورد موسا به من می گفت جرزن در حالیکه عالم و آدم می دانستند موسا جرزن است

_ موسا حوصله چرند شنیدنتو ندارم

دیگر صدای حامد و مسعود را نمی شنیدم خدا کند حامد مسعود را کشته باشد

_ ببین من هنوز تو بدنم یه خورده جون ...

اصلا نمی خواستم صدایش را بشنوم برای همین گوشهایم را گرفتم وقتی لبهاش از جنبیدن باز ماندند دستهایم را از روی گوشم برداشتم و گفتم : آخه بدبخت اگه اسلحه م واقعی بود اون کله ی پوکت الان وسط این خونه پاشیده شده بود

_ تو زدی به پشتم

یک لحظه از خنده روده بر شدم

_ خره از کجا می دونی من به پشتت شلیک کردم

_ من مطمئنم به پشتم شلیک کردی

_ من اون جمجمه بدریختتو ترکوندم اگه نمی دونی بدون

_ داری بازی رو خراب می کنی

همیشه ی خدا دست پیش را می گرفت و جوری حرف می زد که انگار این ماییم که تقلب می کنیم هزار بار خواستم دیگر باهاش بازی نکنم ولی همه اش تقصیر این حامد و مسعود است که دوباره

_ ببین بشر تو مردی هنوز خونت گرمه نمی فهمی

_ تو هم مردی سه بار به قلبت شلیک کردم پوم پوم پوم و به قلب خودش اشاره کرد

از ساختمان نیمه ساز بیرون آمدم موسا هم پشت سرمن می آمد و یکریز می گفت که من هم کشتمت و از این مزخرفات

حامد و مسعود هم به طرف ما آمدند

_ چی شد ؟

حامد در حالیکه از خنده ریسه می رفت گفت : کشتمش

مسعود : شانس آورد یه لحظه حواسم نبود

از این موضوع خوشحال بودم که حامد مسعود را کشته و تیم ما تو آن یکی ساختمان هم پیروز در آمده بود

_ تو چیکار کردی ؟

_ کشتمش حالا ادا در میاره..... خودت میشناسیش که ؟

موسا باز نوک انگشت اشاره اش را به حامد نشان داد و گفت : اینقده جون داشتم در لحظه ی آخر من هم اونو کشتم

حنای موسا پیش حامد و حتا مسعود دیگر رنگی نداشت

_ حالا شما دونفر چرا لهجه تون عربی نیست بالاخره ما امروز برنده شدیم عراقیا

مسعود : نعم بابا نعم عمروز ما عز شما باختیم تا روز دیگه

حامد رو کرد به موسا و گفت : یاد بگیر

_ ولمون کن بابا

غروب بود و ما عراقیها و ایرانیها به خانه هایمان برگشتیم دم غروبی حس می کردم عجیب گرسنه ام ولی عجیب هم خوابم می آمد

 

 

 

جنگ را کشانده بودیم به کوچه صدای بنگ و بنگ و کیو کیوی ما کوچه را برداشته بود موسا با آن اسلحه خنده دارش هیجانی از خودش نشان می داد که نگو و نپرس توی این هیرو ویر پسر کوچیکه آقا رحمان هم پرید توی بازی ما و گفت" من هم بازی" و زود پشت دیواری قایم شد موسا داد زد علی تو تیم ماست من هم که علی را داخل آدم حساب نمی کردم قبول کردم پیش خودم مجسم می کردم علی با آن سن کم و جثه نحیف چطور می تواند جلوی ما در آید و همین هم شد دو سه دقیقه نگذشته بود که حامد علی را کشت و او سوخت و از بازی کنار رفت عمه که داشت از کوچه می گذشت باز هم به ما تشر زد و گفت برین خونه هاتونو سر و صدا نکنین ولی کی گوشش بدهکار بود عمه خودش نمی دانست سوراخ سوراخ شده و جای سالمی توی بدنش نمانده اما همچنان سرحال و قبراق داشت می رفت خانه ی ما

_ به بابات میگم

به حرف عمه گوش نکردم و موسا را گرفتم زیر رگبار حالش را گرفته بودم داغان شده بود هیچ وقت نمی توانست جلوی من در بیاید صدای گریه ی علی بازی را به کاممان زهر کرد چنان ونگی می زد که انگار گلوله ی توپ خورده حامد بیچاره فقط سه تا تیر بهش زده بود اینقدر زار زد تا بازی را تعطیل کردیم و رفتیم خانه هایمان ظهر بود و من داشتم از تشنگی می مردم گلوم شده بود یک تیکه چوب خشک

 

 

 

_ ببین کیه داره درو از جا می کنه در که نمی زنه داری خرابش می کنه رو سرمون

دویدم به طرف در آقا رحمان بود که دست علی را گرفته بود همین که در را باز کردم یالله نگفته داخل شد و شروع که به داد و بیداد کردن می گفت : پسرت پسرمو زده بچه م زبونش بند اومده میگه منو کشتن بلایی سر بچه آوردن که داره هذیون میگه

_ چی شده آقا رحمان بفرما تو ناهار آماده س

_ مرد حسابی چرا این بچه تو ادب نمی کنی ببین بچه مو آش لاش کردن صورتشو ببین

_ چی شده عمو کی تورو زده ؟

علی دهنش را کج کرد و با بغض مرا نشان داد

_ صورت بچه رو ببین

بابام به صورت علی نگاه می کرد اما هر کاری می کرد جای زخمی چیزی ببیند موفق نمی شد

_ ماشالله بچه که چیزیش نیست

بعد به من نگاه کرد

_ بابا به قرآن ما کاریش نداشتیم گفت منو بازی بدین بعد کشته شد همین

بابام لبخندی زد و روبه علی کرد و گفت : تو تفنگ جنگ کشته شدی

علی سرش را به علامت تایید تکان داد همه خندیدیم حتا آقا رحمان

 

 

 

این موسا هم کارهایی می کند که نگو و نپرس دیشب فیلم پرواز درشب بود می دانستم فردا موسا با دیدن این فیلم یک بازی ای در می آورد و همانطور هم شد از خانه ی نیمه ساز آمد بیرون می دانست اینجوری خودش را به کشتن می دهد اما بی پروا آمد بیرون و گفت

منم نریمان مهدی نریمان فرمانده گردان کمیل گردان کمیل به پیش

ما هم نامردی نکردیم و اورا به گلوله بستیم و او هم در حالیکه با شلیک های ما تکان می خورد شروع کرد به آب کردن قمقمه های نامرئییش از تانک نامرئی داخل کوچه اینقدر خندیدیم که اشک از چشمهایمان سرازیر شده بود این موسا گاهی وقتام خیلی شیرین می شود خداییش 

 

 

 

 

دوست داشتم یک اسلحه واقعی داشتم راست راستکی این موسا را می کشتم دیگر دارد کفر مرا در می آورد ببین چه پررو جلو من ایستاده و انگار نه انگار ؟

موسا خفه ت می کنم رو اعصاب من راه نرو

_ برو بابا یک کلت خریدی فکر می کنی دیگه همیشه باید برنده باشی

کلتم خداییش کلته فشنگ مشقی ندارم ولی صدای شلیکهاش اینجوری ست شترق شترق یک فیل را می تواند از پا در آورد این را داییم از مشهد آورده و حالا موسا با آن چوب کج و مزخرفش می خواهد با من در بیفتد

_ باید خواب همچین کلتی را ببینی

_ ...........................................

موسا حرفی زد که دیگر نمی دانستم دارم چکار می کنم با مشت زدم توی شکمش او هم نامردی نکرد و خواباند توی دماغم گلاویز شدیم و تو خاک و خل غلت واغلت می زدیم توی این گیرو دار فهمیدم هواپیماهی عراقی آمده اند صدای شلیک ضدهوایی بلند شد هواپیماها خیلی پایین پرواز می کردند ترس من و موسا را برداشته بود فریاد می زدیم و فرار می کردیم بعد صدای انفجار آمد همه چیز کج شد و گرد و غبار هزار و پانصد متر بلند شد و رفت تا اوج آسمان

 

 

 

محله ما پر از پلاکارد شده بود خیلیها در چشم به هم زدنی چند کلمه شده بودند و خانه کرده بودند بر سیاهی پلاکاردهایی که شهادتشان را تبریک و تسلیت می گفتند موسا به من گفت : حسین ما کی بزرگ میشیم ؟ بغض کرده بود و به اسم مسعود توی پلاکارد نگاه می کرد

 

 

 

 


+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

مث اینکه هیچ جا بهتر از اینجا نیست و مثل اینکه بازم تف به این زندگی سگی

 

هرجا میرم کویرمم با خودم می برم

با قطار شترا که مستفعلن مستفعلن مستفعلن پشت سر من میان

اون میگه کویرت صلیبت شده  ولی من تو عضلاتم خیالهایی دارم  و این آفتاب که رو من پهن شده نیرومندم می کنه

من خیلی دریاها دیدم خیلی کوهها دیدم خیلی ابرا دیدم  حالا بمونه که دریا قسمتی از کویرمو شست و با خودش برده  یه خورده ش هم تو کدوم قله موند و دیگه با من نیومد  اما ابرا تا اومدن ببارن و برن پاگیرم شدن

دست خودم نیستم گرمم زود می جوشم

عقرب دارم رطیل دارم مارهای سمی دارم و بوته های خار که هیچ ابری نمی تونه رامشون کنه  و البته غروبهای مربایی  و از همه بیشتر ( خدا ) دارم  تو نه یه دقیقه یا دو دقیقه یا سه دقیقه  یا ساعتها یا سالها  تو تا ابد دستاتو سایه بون چشمات کن از من سر در نمیاری  تو فقط می تونی قسمتی از منو بغل کنی و شنهامو دوستت دارم به حساب بیاری

اون میگه صلیبت شده  ولی من هنوز چهل ساله نیستم که بخوام  بگم یه زخمایی رو شونه هامه  من یه خدای هنوز جوونم  فقط یه مدتیه شعر نگفتم و کمی گلوم خشکه همین

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

تا میام بکشمش کشته میشم

بعد با اون گلوله ی تو قلبم بر میگردم خونه

مادرم میگه : خب؟

گلوله رو نشون میدم

- باز هم ؟

تصمیم میگیرم یعنی تصمیم جدی میگیرم که فردا همچین اتفاقی نیفته و فردا :خب؟گلوله رو نشون میدم

با خودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاق میافته که نیست الان هم طبق معمول کشته شده م داریم با هم بر میگردیم خونه کامیون ها هم به سرعت از کنارمون میگذرن.کامیونها وقتی با سرعت  میگذرن به آدما میگن با هم شوخی کنین دست بذارین رو سینه ی هم میفهمین که ؟ بخودم میگم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم باید مرد باشم ولی خب گاهی اتفاقاتی میافته که نیست بعد گلوله ی تو قلبمو نگاه میکنم بعد دیگه هیچی نمیفهمم.

این بار که بر میگرده خونه بهت قول میدم مادرش ازش نمیپرسه :کشتی؟

+ نوشته شده در  86/11/03ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

مث اینکه قرار نیست این فیلتذینگ دست از سر ما برداره با دات آی آر نفسی می کشیدیم که اون هم پرید

قرار بود قسمت سوم فیلم داستانمو اینجا بزنم ولی اون هم به توصیه دوستان فعلا بی خیالش شدم تمومش می کنم  بعد پی دی افش می کنم برای هر کدوم از دوستانی که می خوانش میلش می کنم گمونم اینجوری بهتر باشه این بار می خوام یه داستان مینی مال بزنم

می زنم

( کبی )

 

 

 

نگهداری ازش سخت شده

_ آره نگهداری ازش سخت شده

_ باید یه فکری کرد

_ آره باید یه فکری کرد

_ بیا یه مدت بذاریمش پیش کبی

-         کبی ؟

-         آره

-         کبی کیه ؟

-         _ کبی   خواهر خیالیمونه

-         قبول میکنه

-         آره  قبول می کنه

-         خونه ش کجاست ؟

-         چامانس

-         چامانس؟

-         آره

-         از اینجا خیلی دوره

-         آره از اینجا خیلی دوره

-         پس باید بریم ترمینال

-         آره باید بریم ترمینال

-         من بیمارمان را کول کردم  توی راه بیمار قسمتی از پشت من بود  در ادامه همه پشت من شد من پشتم می خارید

 ترمینال چامانس نمی رفت ببخشید یعنی در ترمینال ماشینی نبود که چامانس برود

-         هی تاکسی در بست چامانس

-         چامانس ؟

 

_ خیلی دوره

همچین چیزی هست ؟

آره کبی اونجاست

شماها کله تون خرابه

_ ما کله مون خرابه

برگشتیم و به پرستاری بیمارمان ادامه دادیم تا وقتی کله مون خوب بشه 

 کبی از اینجا خیلی دوره خیلی

_

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

 

دیگه نمی خوام شعر بگم ؛ دارم سعی خودمو می کنم ؛ حس می کنم این همه سال که گذاشتم پای شعر اگر گذاشته بودم پای مثلا یاد گرفتن نجاری الان بهترین نجار دنیا شده بود م؛ حس می کنم به عبث گذشته ؛ تو مشتم جز باد چیزی نیست  ؛ یه روزی فکر می کردم : مگه میشه کسی شعر نگه و بتونه به زندگیش ادامه بده " " مگه زندگی بدون شعر هم ممکنه " ؟ حالا می بینم چرا نمیشه خوب هم میشه ؛ هنوز اما حس نوشتن در من هست هنوز دوست دارم بنویسم ؛ نمی دونم؛ ولی حس می کنم به یه فضای باز تر نیاز دارم به یه عرصه گسترده تر؛ یه افق دورتر با یه غروب مربایی  ؛ تا اطلاع ثانوی هر چی بنویسم شعر نخواهد بود ؛ دلمو زده ؛ حالم ازش به هم می خوره ؛ شعر یه روز زنم بود ؛ولی  خب زن خوبی نبود ؛ فعلا تر کش می کنم ؛ بهش میگم عزیزم بای ؛ از این به بعد اینجا مثلا داستان کوتاه می زنم ؛ یادداشتامو می زنم ؛ نمایشنامه ؛ رمان ؛ یا هر چی غیر از شعر ؛ گور بابای شعر

 

 

من یه خیالباف قهارم ؛ دوست داشتم اینجا که زندگی می کنم جای این همه بلوط و کوه و سنگ ؛ رودخانه و دریاچه و آبگیر داشتیم با ماهی هایی خدایا  چقدر زیبا ؛ تا من هم  وسائل ماهیگیریمو بر می داشتم ؛  خوش خوشک را می افتادم سمت رودخونه ِ یه چند دقیقه ای می رفتم تو بحر آبی آب  بعد قلابمو می نداختم تو رودخونه  بعد کلاهمو می کشیدم رو چشمام  اون وقت  ماهی های یکی یکی می اومدند اونقدر می اومدند تا کله م پره شا ماهی بشه  ؛ ماهی هایی به چه بزرگی جوری که چشم همه باز بمونه و قلاباشون همچنان ناتوان ولی الان که قلابمو میندازم فقط به سنگ می خورم می خورم به چروک های تن بلوط می خورم به دیواری که خیلی قلدر و قالتاق و مادر بخطاست و من کله م خالی می مونه از هر چی شا ماهیه تو بگو حتا یه ماهی کوچک تو من دمشم تکون نمی ده ولی با این همه من کله خرم و  یه خیالباف قهارِ کلاهی که ندارمو سر سختانه می کشم رو چشام  اونقدر منتظر می مونم تا کله م پر بشه

دارکم کم دیوونه میشم

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

+ نوشته شده در  86/06/21ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

( رز ارغوانی قاهره ) را هنوز نخوانده ام اما شاهرخ چند روز پیش چند جمله اش را برایم گفت و دیدم چقدر این سیسیلیا منم .من هم برایش نامه دادم همین

 

نامه ۲

کجا؟ حتا فکرش را هم نکن . به آن چمدان لعنتی دست هم نزن

می دانم آدم اولش چمدانش را باز می کند در چشم به هم زدنی چند تکه لباس می گذارد توش

 با خدا می داند چقدر نیرو بلند میشود ( اینجا نور متن بیشتر می شود)

حتا فرصت نمی کند با پنجره ی رو به همیشه هیچ اش خداحافظی کند . انگار همه چیز از صفر شروع شده از همان نارنجی که دنیا آمده دنیا  می آید اینبار اما می داند بیرون با خانم تایلر که روبرو می شود با اطمینان می گوید : سلام خانم تایلر چه روز قشنگی!

می توانم شما را سیسیلیای عزیزم خطاب کنم ؟

سیسیلیای عزیزم ! نا امیدت نمی کنم اما بهت قول می دهم حتا نتوانی یک کوچه دور تر شوی چند قدم از خودت حتا دور نشده ای که می رسی به ؟ گنده ی مادر جنده. برمی گردی به پیش از این به این خانه ی کوفتی تا دیروقت در آینه می مانی و می دانی خوکی که الان  بی حال در بستر افتاده و صداهای عجیب و غریب از گلو بیرون می دهدحتا یک دقیقه ی خالی برای تو ندارد  و فردا بازهم روز از

از

از

از

گه 

گفتی می توانم سیسیلیای عزیزم خطابت کنم

سیسیلیای عزیزم گاهی فکر می کنم  من یک سیاهچاله ی عظیمم بعد فلان منجم مادر بخطا فکر می کند مرا کشف کرده اسم خودش را می گذارد روی من  بعد سر از بابای دیگر در می آورم بعداز  فلان کسک و این اسمهای لعنتی یقه ی مرا ول نمی کنند

اینکه آدم برود جایی که دیوارهاش اینقدر به هم نزدیک نباشند و اگر کل دنیا را بگری یک مونک لعنتی هم نباشد و اینکه صبحی چشمت را باز کنی ببینی در محله ی ساکرافت نیستی و سیسیلیا کیه؟ من نیکول ساراوین هستم. اتفاقیست که لااقل در زندگی من و تو نمی افتد

من فکر می کنم یک سم قوی می تواند صداهای عجیب و غریبی  که از گلو بیرون می آید را در مان کند

حتا چاقو هم کار ساز است

باور کن

+ نوشته شده در  86/06/08ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

یه سوال: موافقین اینجا یه رمان آنلاین بنویسم یا بنویسیم بیشتر بنویسم ؟ نظرتونو حتما بگین

 

 

( مممممم با عشق)

كي؟
در كدام آسمان
مارا به دمب هم بست ؟
من حواسم به جاهاي ديگري از توست
اما اين عشق
هي تمركزم را به هم مي زند
اين يك چيكه ي خون
مي خواهم چيزي از من گداخته رودخانه راه بيفتد
سفر سوخته كند در تو
حالا من و تو در هم حق آب و گل داريم
فكر نمي كردم دستهام اينقدر باشند
و كوزه گري كه در من
اينقدر خدا
خاك را لگد كند
من كه اينهمه شراب
دنبال كوزه ام اينهمه دست مي برم
پا مي زنم
زنم رفته غروب بياورد
پاهاي مرا بكشد به خواب دستهاي مرا بكشد
قدري در ني ني چشمي گداخته شوم
قوام بيايم
چيزي گم كنم و
دستهايم اما نسوزد و
مي سوزم
زم زم
مي خواهم و
اين يك چيكه خون
پرتم مي كند
چيزي خيلي خيلي خيلي ظريف مي شكند
و خدا

+ نوشته شده در  86/06/02ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

یه سوال: موافقین اینجا یه رمان آنلاین بنویسم یا بنویسیم بیشتر بنویسم ؟ نظرتونو حتما بگین

بالاخره نفهمیدم باید اینجابنویسم یا اینجا ؟

فعلا جفتشونو با هم به روز می کنم ببینم آخرش کجا آرامش هست و دور از دسترس نیست و در دسترس هست و

(دیوانه )

دیوانه ام می گیرند اگر بگویم این چوب گردوی اعلا چوب گردوی اعلا نیست و یکی دیگر است

وقتی زل می زند به هنر پیشه ی اول فیلم ( از دستهام بگو تنها ) نمی توانم بگویم : نه نه او نیست

می ترسم  وقتی دست می کشم روی پوستش ناگهان او از پوستش بیرون بیاید و بگوید : خب بازی تمومه دستم رو شد

می دانم این طبیعی ست اگر بگوید : عزیزم بزا برای شب دیگه امشب نمی تونم عاشقت باشم

اما من دلم می خواهد گیر بدهم به تلویزیون . کاغذ دیواری. گلهای قالی . حتا به روشی که روی پوستم غلیظ حسش می کنم

لعنتی هی می گوید: چرا این شکلی شدی؟

شما تا حالا فکر نکرده اید گوشتان یا دماغتان یک فاسق باشد یا روزی از آب در آید ؟

از رمان خنده در تاریکی ناباکف بدم می آید چند روزیست از دستش نمی افتد وقتی انگتهایش را خیس می کند و ورقش می زند دیوانه می شوم  از آن مارگوی مادر قحبه بدم می آید

از چنگال و قاشقش بدم می آید  از حوله اش از خمیر دندانش بدم می آید

چرا من یک تنه نمی توانم همه چیزش باشم

مسواکش . حوله اش چنگال و قاشق اش ؟

وقتی خودش را می اندازد روی من  و دکمه های پیراهنم را باز می کند و با موهای سینه ام بازی می کند معصومانه می پرسم چرا بعضی ها می گویند آتشقشان سیسیل هر چند سال یک بار فوران می کند نه دم به دقیقه ؟و وقتی می گویند فلان آتشفشان مرده واقعا تعجب می کنم

بد است آدم زنبور توی کله اش باشد

دیروز خیابان سوم بالاخره خودم را دست به سر کردم و قدری شادمانه قدم زدم حس خوبی داشت

ولی هنگام تماشای ( از دستهام بگو تنها ) فهمیدم باز هم امروز به خودم دروغ گفته ام و آتشفشان سیسیل یا هر آتشفشان دیگری هیچ وقت نمی میرد

چه دیوانه باشم چه نه من به این پرده مشکوکم

+ نوشته شده در  86/05/27ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

شاه رخ عزيز! آنا شکلي از انگور است يا چيزي که راه مي برد در رگهايي که اگر آبي نباشند نبوده اند

شاه رخ عزيز روي کلمه (( چيزي )) قدري درنگ کن

تصور نمي کردم اين همه سال عاشق يک فاحشه خانه بوده باشم.

  آن زمانی که مسلسل حتا هوا را زمين گير مي کرد.  لحظاتي که از ترس مي چسبيدم به خاک و نفسم غبارها را پر مي داد . فکر مي کردم اين حجم سخت که سينه به سينه ي منست آناست . و من مسلسل را به آنجايم هم نمي گرفتم  .بله براي همين بود که گلوله هايي را که در رانم بچه مي کردند از ياد مي بردم

شاه رخ عزيز ! ساده ست وقتي لخت آنا را در بغل داري بگويي: سخت است مي فهمم بعد تا دسته فرو بروي در رويا و تخم ات هم نباشد

شاهرخ عزيز يک سوال دارم : چرا بعد از اين همه سال هنوز روي قوطي کبريت ها مي نويسند بي خطر؟

   نمي خواهم بگويم : در زخمهايم هستم يا : يک تنه مهمات يک لشکرم يا: کلتي که قرار بود ترس را از من دور کند و هيچ وقت نتوانست. دشمن را از خدا كيلومتري ميشناسد كه تو نگران باشي توله سگي كه در شكم آناست بي پدر شود

شاهرخ عزيز چه مي داني من با چه مکافاتي خودم را کندم از آن دختر عرب و خر کشان خودم را کشاندم تا آنا
بعد ديدم من بايد به جايي ديگر حمله مي بردم 
 آن زماني که  از ترس آهن پاره هاي سوزاني كه از روبرو مي آمدند  من دستم را فراموش مي كردم .پاهايم را فراموش مي كردم .پوستم را فراموش مي كردم و مي ريختم در دهانم  تو چه مي داني چند خاكريز اين گونه فتح شده ؟ شاهرخ عزيز (( من باخته ام )) اصلا مناسب نيست باوركن (( من باخته ام )) تمام ماجرا نيست 
شاه رخ عزيز چيزي كه الان تو تا دسته فروي مي كني در آن .زماني شكلي از انگور بود  زماني بلندي هاي ماكچو پيكچو زماني ابرهايي كه زياد مي دانستند . پراكند ه مي دانستند (( عزيم من فقط از تو مي خوام پشت پلكهام نفس بكشي باز هم )) ابر ((دوستت دارم)) بود ابر :(( دنيا به آنجايمان هم نيست)) ابر: ((روزي روزگاري ما دوتا)) و ..... حالا متاسفم كه نیست متاسفم !
الان كه دارم اينها را مي نويسم در كپلهاي يك زنم و تا كازابلانكا راهي نيست.  دارد خودش را مي کشد آنا باشد اما من دوست دارم يك جنده باشد چون الان به يك جنده بيشتر نياز دارم و كمي زمين سفت

آندریاس کراگلر
+ نوشته شده در  86/05/23ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  |