( .... زیرا به چسب زخم نیاز پیدا می کنی)
میخاییل باختین
( چی چی چی چاقو؟)
داشتم در چاقو زندگیم را می کردم
( می کردم اینجا فعل انجام دادن نیست منظور دقیقن گاییدن است)
بعد زد و سرخپوستها هم آمدند
و سیاهان هم آمدند
{ نگو اینها مرده اند}
بعد شبها آتیش داشتیم و کسانی که عرقت را در می آوردند
یک شب در بازوان یک سیاه خوابی دیدم که نگو
ماه را نمی دانم دیده ای لخته باشی بعد خفه دست ببری به چیزی که فقط صدایی شود
فقط صدایی؟
دقیقآ همانطور
بعد شبها باز هم آتیش داشتیم و سیاه داشتیم و سرخپوست داشتیم
بعد زدو
در هم دویدیم
آن قدر دویدیم که نگو
الان چقدر من سر خپوست است؟
چقدر من سیاه؟
یا چقدر سرخپوست من؟
یا من چقدر سیاه؟
اینطور شد که
بچه هام یکی یکی از ربه کا زدند به کوچه
و بچه هایم یکی یکی از ( وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو ) زدند به کوچه
و بچه هایش یکی یکی از من زدند به کوچه
و بچه هایش یکی یکی زدند از من به کوچه
سر خپوستها رقصهایشان را در آوردند و در پاهایشان ریختند
سیاهان به سازهایشان بر گشتند
شبها بیشتر آتیش داشتیم و بیشتر کسانی که عرقت را در می آوردند
هنوز دقایق زیادی از من خلوت مانده بود
پارک، چای کیسه ای، بحثهای مزخرف،
داشتیم در چاقو زندگیمان را می کردیم
( رک سطر دوم)
بعد ترسیدیم به ما تجاوز شود
یعنی ترسیدند بهشان تجاوز شود
ـ در شلوار من کسیی نیست؟
ـ نه
ـ در شلوار من چی؟
ـ نه
من گفتم در شلوار من کسی هست و خندیدم
کسی نخندید دیگر نخندیدم
برگردیم به :
بعد ترسیدیم به ما تجاوز شود
این میان من که فارسی بودم خندق کندیم
گرفت
ربه کا: توی کمرت چی هست
من: الواح محفوظ در کمرم هست
ربه کا: در من قرآن می شوی؟
من :چرا که نه
چقدر خدا
چقدر قرآن
بگذار یکبار هم من
وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو: می توانی کاری کنی تا دوردست تا دور دور هرچقدر هم که راه بروم از پا بیفتم خسته شوم و باز هم باشد؟
من: این نام بچه ی ماست؟
وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو:آرزو دختر هست؟
خیلی وقتست سر نگذاشته ام بخوابم
وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو: خواب؟
ما همیشه فرار کرده ایم در بیداری در خواب این شکلیست که خیلی چیزها دروغست
در ربه کا وقتی سفر می کنم
تا چشم کار می کند شلاقست که صیحه می کشد
دیوار است که رج به رج بالا می رود و مادر قحبه خسته هم نمی شود
در ربه کا وقتی سفر می کنم
صبح با زخمهای بیشتری حسین شکر بیگی هستم
بعد به سرم زد بزنم در بروم
زندگیم را جای دیگری بکنم
عشقم را جای دیگری بکنم
خوردم به خندقم
ای شاشیدم به این فارسی
این هم کلمه بود در دهان ما گذاشتی
مثل کلماتم غصه می خورم
ربه کا: می فهمم
وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو: می فهمم
بچه هام چرا بغلم نیستند
کوچه ها مگر چقدر پدر بار آمده اند
خالیهای زیادی در من
پر
باید
مگر یک آدم در کت و شلوارش چه می تواند بکند؟
یا می شود اینطور گفت:
مگر یک آدم در کت و شلوارش چه می تواند باشد؟
تنهایی کس مادر یارو نیست دوتا فشار بدهی و خلاص
جرات نمی کنم در وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو قدم بگذارم
بسته می شوی به رگبار
تا می آیی به خودت بیایی چند نکره می چپند در تو نفست را بند می آوری کسی نفهمد هنوز هستی تو
آدم دوست دارد تا موی سرش برود توی قیر
و از هر چقدرش سفید
فرار کند
فکر نمی کردم زنی را گاییده باشم که
وقتی می خندد خدایی ماه یعنی او
خدا مرا ببخشد
فکر نمی کردم زنی را
این قدر
از من
زخم
راه باز کرده باشد در او
خدا مرا هم ببخشد
زدم بیرون
با چقدر من که سیاه
که سرخپوست
که من
اما هر چقدر
در پدرم
در مادرم
در بچه هام
در زنم
نمی شدند
زد و بر گشتم
شبها آتیش داشتیم و کسانی که عرقت را در می آوردند
یکی یکی از ربه کام بچه هام زدم به کوچه
یکی یکی از وفتی میخندی خدایی ماه یعنی تو ام بچه هام به کوچه
وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو از من زد تا به دور
آن قدر که فقط خسته ولی همچنان
ربه کا پوستش شده بود عین انگار که هیچوقت حتا یک سیلی
در چاقو کوچه های هر روز زیادتری می خورد
هندسه ی پرو پیمان تری
در چاقو ربه کا و
وفتی می خندی خدایی
ماه
یعنی تو