تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام
اینهمه غم غربت ریخته در من که نمی دونی که اگه بونی فقط باید بگی خدایااااااااااا
 

                        ( نمی دانم این والیبال کی به دنیا آمد تا من اینهمه آبشار؟)

                                             خیام

 

 

(نو ستالژی)

آن روزها که من عاشقی لاغر مردنی بودم

و آن روزها که من کفتر هوا می کردم از پوستم

و کمتر در کاغذو قلمم بودم 

وووووو

فکر نمی کردم روزی بیایم در پیراهنم

مجبور باشم جایی برای مرجان باز کنم

این روزها حسین شکر بیگی روی کاغذ است که برنده است

پا

بیرون که می گذارم

خیابان فردوسی کثافت همان خیابان فردوسی است

و پیتزا شب نامرد همان پیتزا شب است

و من دو کورس باید سوار شوم تا برسم خانه

الان از خشایار بر می گردم

و از خیاطی که باد هوا می دوخت

و قسم می خورد از صبح تا حالا حتا یک نخ سیگار دود نکرده است

و می گفت از دیروز هوا حتا سر دتر هم شده

می بینی بیرون از کاغذ و قلمم همینست

ای کاش می توانستم بر زخمهایم چسب زخمی بگذارم و خوب شوم

اما ای ی ی ی ی

آن روزهایی که سعی می کردم غصه بخورم چرا که امروز مرجان را ندیده ام

و خدا شاهد است که زور خودم را می زدم

و نمی شد

و سعی می کردم در لخت دختر همسایه چیزی پیدا نکنم  مرجان از دهن بیفتد

و سعی می کردم از غصه ی ندیدن مر جان اشتهام کور شود و لعنتی قار و قور شکمم نمی گذاشت

و هر چه می کردم                    بغضم                   نمی آمد

آن روزها که سعی می کردم چشمهای آبی مرجان باشد که پدرم را در آورده

ولی لخت مرجان بود

که در چشم به هم زدنی روز را پنج عصر می کرد

و آن روزهایی که سعی می کردم قلبم

 تاپ تاپ

 بزند 

وقتی مرجان با لبخندی می آمد و

من

فقط راست می کردم

و آن روزهایی که ...

و و و و و

فکر نمی کردم روزی بزند و

یکی بپرد وسط حرفهام و ...

فکر نمی کردم روزی دو ساعت تمام وقت بگذارم برای کسی

فکر نمی کردم زیر لب زمزمه کنم  کمکم کن کمکم کن

و راستی راستی غصه بخورم

و راستی راستی اشتها نداشته باشم

و راستی راستی ....

فکرش را بکن

روزی دو ساعت تمام؟!

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در 85/09/24ساعت10:7 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
شوکولات و آب که راه می افته از دهن همچین شیرین میشی من فقط فرصت می کنم بگم وای خداااااا
 

                            ( در زندگی چیزهای دیگری هم هست)

                                                              هدایت

 

( دعای روز اول)

 من به پنج صفحه اعتقاد دارم

" مرجان"

"چسب زخم"

" عزیزم سه شنبه هم روز خداست"

" زیپ کاپشنت را بده بالا"

و

" امروز که جمعه ست هیچی

اما از شنبه به امید خدا عاشقتم"

صفحات بیشتر ی می توان به خودم اضافه کنم

اما آدم هرچه لاغرتر       لاغرتر

هزار و سیصد و پنجاه و چاهار

هزار و سیصد و پنجاه و پنج

هزار و سیصد و پنجاه و شش

هزار و سیصد و پنجاه و هفت

هزار و سیصد و پنجاه و هشت

هزار و سیصد و پنجاه و نه

هزار و سیصد و شصت

هزار و سیصد و شصت و یک

هزار و سیصد و شصت و دو

هزار و سیصد و شصت و سه

هزار و سیصد و شصت و چا هار

می بینی چقدر راه پاره کرده ام

از پنجاه و چاهار کوبیده ام تا حالا

باور کن مرجان

آن شکلی که می گویند  در من نیست

عاشق؟

فکر نکنم

فقط هر وقت می بینمش     دستهام یخ

در من مشتی کلمه دیوانه

همینطور که دارم نگاهش می کنم  دوست دارم مرجان را بخورم

به مرجان خطاب کنم شو کولات من

یا این ریختی:

ای دهن مادرتو لکاته !

راستی یک چیز دیگر

مرجان دوست دارم کمربند مرا بگشاید

می بینی اینها دلیل نمی شود  می شود؟

دریقو فیقی قولی پررررررررررررر هفففففففف زززززز

لعنتی

دریقو فیقی قولی پررررررررررررر هفففففففف زززززز

و ما هو الا ذکر

دریقو فیقی قولی پررررررررررررر هفففففففف زززززز

گوش جان می دهیم به

دریقو فیقی قولی پررررررررررررر هفففففففف زززززز

آیات اول تا آخر  با صدای استاد محمد محمود ابوزید

تا می آیی جوی آبی رد شوی از زیر درختی

علیهم عذاب الیم

دستم کو؟

رفته بودم ببرم در شکلی از انگور

انار

چی؟

دعای روز اول:

خدایا خداوندا

نه

نه

نه

نه

نه

آمین

تمام برنامه هایم به هم ریخته

نمی دانستم خدا حافظه ی همه ی ما را آلوده کرده است

ورژن تازه اش را باید نصب کنی

ـ اهمممممممم

ـ وای خدایا

ببخش باز هم دوشنبه استو من هنوز عاشقت نیستم

آمین

این محمد ابوزید صدای خوشی دارد ها!

دریقو فیقی قولی پررررررررررررر هفففففففف زززززز

این اگر بگذارد

خدا در زمینهای نفت خیز بهتر عمل می آید

در آفتاب زیادو

در شن

که ریخته خدا می داند تا کجا

راستی من گفتم محمد ابوزید صدای خوشی دارد؟

محمد ابوزید صدای خوشی دارد

خداییش

دعای روز چندم:

که بخشی از آراگون بخواند

خدایا خداوندا

فک ما انگور دهاد

در ران ما دوکبوتر باشد

بر باسن ما نور بتابان

خدایا خداوندا

و ما آنقدر در هم ببندیم که  

فقط

هیچ

آمین

آ

یک چیز دیگر

خدایا خداوندا

کمربند شلوار مرا مرجان بگشاید

 

 

+نوشته شده در 85/09/17ساعت10:47 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
آخ از فر و وقتی هست که دست می بری چیزی میشه ؟ دقیقن همون

 

                                          ( حتا می توان به طرف گفت : دوستت دارم)

                                                                           ( نیچه)

( موهایی از بس فر که )

من دختری با موهای فر را اصلن فکر نمی کردم

اصلن فکر نمی کردم

این قدر

دختری با موهای فر

فکر نمی کردم بشود از من آدم دیگری کشید بیرون

شال و کلاه کرده بودم

بزنم بیرون از این هندسه

تا آنجا که میشود

تا آنجا که نمی شود

که تو

نا غافل

اینجور

کفشهایم واکس خورده

مانده اند                 معطل

و اسبی که درمن

ته کشید

کسی از من تقلایی کرد اما ......

ـ خانوم لااقل زنگی              خبری             بپاییدی

آمادگیش را نداشتم

از سر راه جگر گوشه ی مردم که نیامده ام

می خواستم از این هندسه ی خراب شده بکنم

وسط این شهر درنده دشت

گرگ باشی هم

شهیدی

می افتی

صدبار پاره تر از هرکسی که پیش از این

ـ تاکی شکل ببندم از کلاغ ؟

تا کی بازار مسگران در کاسه ی سر من خدایا کسب و کارش پر رونق تر باد؟

تا کی؟

من کفشهایم واکس خورده    معطل           و اسبی که در من     و کسی از من   هر چقدر تقلا می کند نمی شود

ـ برو و گرنه روی دیوار خانه ی تان هر چه از دهنم بیرون بیاید می نویسم

من خرم می کنم ها

(( من مرجان را گاییدم)

خوب شد خنک شدی؟

 

من دختری با موهای فر را صلن نمی دانستم

اصلن توی این دنیا نبودم

خسته بودم از

همه ی اینجا و                    آنجا

با پاهای خودم بودم

با دستهای خودم بودم

با بسیار آقایی که خودم باشم

حالا توی این سوپ                  او

حالا این فروشنده ای که دارد خودش را جر می دهد تا خریداری                   او

این فاضلابی که این همه خلسه ست                            او

حتا خود او هم خود او                               او

ـ حالم ازت به هم می خوره عشق من

ـ فکر نمی کنی امروز یه چیز دیگه تو هواس؟

چیزی که دوست داری ببرتت   کجاشو انا نمی دونی

پشیمون میشی یر می گردی؟

من کفشهایم

معطل

مانده

و اسب

و کسی از من

ـ چرا نمی گذاری بروی؟

کلاغ را چرا از تن نمی کنی؟

تف نمی کنی تو صورت این هندسه؟

چرا  لگد نمی زنی تو ماتحت این حرامزاده که در هوا چیز دیگریست؟

ـ من کفشهایم

و خیلی دارم که بروم

و توی سوپ من نیا

و توی حرف من ندو

و از تن خانه ی ما اصلن بیا بیرون

و استخوانهای مرا ترک کن

 

یه چیزی بهت میگما

من خرم

میکنمتا

این صد بار

فقط می خواستی بکشانیم به این سطرها؟

از من برو گم شو

ـ مامان یه کیش کن به این چایی که ریختی

به غذایی که پختی

کیش کن به بابا

با جارو بیفت به جونم

دقیقن همینه

 

 

آقا اصلن دختری با موهای فر درست

اما من شال و کلاه کرده بودم

اصلن آمدیم و نرفتیمو شالو کلاه و اسب و معطل و کسی از من و  بماند

کی حو صله دارد عوض کند

وسوسه ی کفشهای واکس خورده مگر می گذارد

 

هندسه همان نامرد است هنوز

کلاغ همان و      او همانا

ردی از خون کی بر جای گذاشته اممممممممممم؟

ـ دختر مردم را کرده ای این!

از کلاغ و هندسه حرف می زنی؟

بچه ی    لا اله الا الله

د بنال دیگه

ـ آ ی ی ی ی

وا ی ی ی ی ی ی

واویلا ااااااااااااا

بو ویلاااااااااااااااااااااااا

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

ـ مبارکست انشاالله

چقدر به هم می آیند     ما شالله ما شاالله

 

 

 

من اما

کفشهایم

چقدر واکس خورده

                

+نوشته شده در 85/09/10ساعت10:23 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
این چاقو هم زخمهاش خیلی دوست داشتنی میشینه قافیه ش بدجور جوره با پوستم و از پوستم جیغ بکش بیرون نیای
 

 

 

                       ( .... زیرا به چسب زخم نیاز پیدا می کنی)

                 میخاییل باختین

 

 

( چی چی چی چاقو؟)

داشتم در چاقو زندگیم را می کردم

( می کردم اینجا فعل انجام دادن نیست منظور دقیقن گاییدن است)

بعد زد و سرخپوستها هم آمدند

و سیاهان هم آمدند

{ نگو اینها مرده اند}

بعد شبها آتیش داشتیم و کسانی که عرقت را در می آوردند

یک شب در بازوان یک سیاه خوابی دیدم که نگو

ماه را نمی دانم دیده ای لخته باشی بعد خفه دست ببری به چیزی که فقط صدایی شود

فقط صدایی؟

دقیقآ همانطور

بعد شبها باز هم آتیش داشتیم و سیاه داشتیم و سرخپوست داشتیم

بعد زدو

در هم دویدیم

آن قدر دویدیم که نگو

الان چقدر‌  من سر خپوست است؟

چقدر من سیاه؟

یا چقدر سرخپوست من؟

یا من چقدر سیاه؟

اینطور شد که

بچه هام یکی یکی از ربه کا                           زدند به کوچه

و بچه هایم یکی یکی از ( وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو )          زدند به کوچه

و بچه هایش یکی یکی از من               زدند به کوچه

و بچه هایش یکی یکی زدند از من    به کوچه

سر خپوستها رقصهایشان را در آوردند و در پاهایشان ریختند

سیاهان به سازهایشان بر گشتند

شبها بیشتر آتیش داشتیم و بیشتر کسانی که عرقت را در می آوردند

هنوز دقایق زیادی از من خلوت مانده بود

پارک، چای کیسه ای، بحثهای مزخرف،

داشتیم در چاقو زندگیمان را می کردیم

( رک سطر دوم)

بعد ترسیدیم به ما تجاوز شود

یعنی ترسیدند بهشان تجاوز شود

ـ در شلوار من کسیی نیست؟

ـ نه

ـ در شلوار من چی؟

ـ نه

من گفتم در شلوار من کسی هست و خندیدم

کسی نخندید             دیگر نخندیدم

برگردیم به :

بعد ترسیدیم به ما تجاوز شود

این میان من که فارسی بودم               خندق کندیم

گرفت

ربه کا: توی کمرت چی هست

من: الواح محفوظ در کمرم هست

ربه کا: در من قرآن می شوی؟

من :چرا که نه

چقدر خدا

چقدر قرآن

بگذار یکبار هم من

وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو: می توانی کاری کنی تا دوردست تا دور دور هرچقدر هم که راه بروم از پا بیفتم خسته شوم و باز هم باشد؟

من: این نام بچه ی ماست؟

وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو:آرزو دختر هست؟

خیلی وقتست سر نگذاشته ام بخوابم

وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو: خواب؟

ما همیشه فرار کرده ایم در بیداری در خواب این شکلیست که خیلی چیزها دروغست

در ربه کا وقتی سفر می کنم

تا چشم کار می کند شلاقست که صیحه می کشد

دیوار است که رج به رج بالا می رود و مادر قحبه خسته هم نمی شود

در ربه کا وقتی سفر می کنم

صبح  با زخمهای بیشتری حسین شکر بیگی هستم

بعد به سرم زد بزنم در بروم

زندگیم را جای دیگری بکنم

عشقم را جای دیگری بکنم

خوردم به خندقم

ای شاشیدم به این فارسی

این هم کلمه بود در دهان ما گذاشتی

مثل کلماتم غصه می خورم

ربه کا: می فهمم

وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو: می فهمم 

بچه هام چرا بغلم نیستند

کوچه ها مگر چقدر پدر بار آمده اند

خالیهای زیادی در من

پر

باید

مگر یک آدم در کت و شلوارش چه می تواند بکند؟

یا می شود اینطور گفت:

مگر یک آدم در کت و شلوارش چه می تواند باشد؟

تنهایی کس مادر یارو نیست دوتا فشار بدهی و خلاص

 

جرات نمی کنم در وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو قدم بگذارم

بسته می شوی به رگبار

تا می آیی به خودت بیایی چند نکره می چپند در تو نفست را بند می آوری کسی نفهمد هنوز هستی تو

آدم دوست دارد تا موی سرش برود توی قیر

و از هر چقدرش سفید

فرار کند

فکر نمی کردم زنی را گاییده باشم که

وقتی می خندد خدایی ماه یعنی او

خدا مرا ببخشد

فکر نمی کردم زنی را

این قدر

از من

زخم

راه باز کرده باشد در او

خدا مرا هم ببخشد

زدم بیرون

با چقدر من که سیاه

که سرخپوست

که من

اما هر چقدر

در پدرم

در مادرم

در بچه هام

در زنم

نمی شدند

زد و بر گشتم

شبها آتیش داشتیم و کسانی که عرقت را در می آوردند

یکی یکی از ربه کام  بچه هام زدم به کوچه

یکی یکی از وفتی میخندی خدایی ماه یعنی تو ام  بچه هام به کوچه

وقتی می خندی خدایی ماه یعنی تو از من زد                    تا                              به دور

آن قدر که فقط خسته                         ولی همچنان

ربه کا پوستش شده بود عین انگار که هیچوقت حتا یک سیلی

در چاقو کوچه های هر روز زیادتری می خورد

هندسه ی پرو پیمان تری

در چاقو ربه کا و

وفتی می خندی خدایی

ماه

یعنی تو

+نوشته شده در 85/09/03ساعت11:7 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |