تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام

 

شعری از مجموعه(( من فقط یک آی دی هستم))

 

( خرکی)

خرکی عشق بورز عزیزم خرکی

در دستشوییها

ـ عزیزم بازم که زود خودتو خیس کردی

بذار دستم یه جایی بند بشه اونوقت

بذا لااقل از پیراهنم بدمم

ـ من می گویم این شهر دارد می رود خودکشی کند ببین کی گفتم

ـ تمام عشق در پاهای من ریخته  عجیب در تو جلو  می روم عجیب

ـ عجیب در من نفس بکش عجیب

ـ در من این ماهی که دریا را می شکافی رودخانه تسبیح می شود در دستت اللهم صل علی موجها فراوانند شکر در من

ـ برویم؟

ـ یک دهن که هنوز از تو نخوانده ام

یک مشت آب از تو بر نداشته ام

ـ منو به نیش بکش بک به نیش منو فقط گزلیک دست کس نده

ـ در چمدان که می ریزیم      سفر که تا می خورد با ما

دریا جاده می شود

ماهم که خیلی وقتست ماهی شده ایم

مگر نه عزیزم؟

+ نوشته شده در  85/10/26ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

 

 

(لام و کام)

واوم نیست

نونم کو؟

این قافم کجاست؟

شلوغم کرده ای هر کی در هر کی ام

کاش چاک دهانت را می بستی عزیزم

عربی دندانه هام را خسته کرده

مخرج حروف را چقدر باید دقیق ؟

چقدر از حلق اینهمه؟

دیدی وقتی مرجان تو دماغی حرف می زند چقدر خداست؟

این گله جارا برایت به زور بازکرده ام بغلم

دوست دارم بزنم به جایی

بتوانم بگویم                       ماه

یعنی ماه  اینقدر هست؟

گفتی عاشق چی هستی؟

مرجان

چسب زخم

قانقرایا

می خواهم در قرنیز دختری خیال کنم و

بی خیال

بی خیال بیفتم دنبال این فکر ببینم تا کجا

وللش

کاش چاک دهانت را می بستی عزیزم

این عزیزم عزیزم را از کجا کش رفتی؟

من در متنهای ناخوانای قدیمی شفا خواه ترم

دهنی هیچ کسی را لب نزده ام حتا اگر تو باشی عزیزم

(هزار و هشتصد و پنجاه و دو ) خیلی دور هست  برگردیم

در ( گام م زنان و شانگهای ) قدم بزنیم

بپیچیم به رقص ( داسینا هامینا هوورا)

نرم تورا به نیش بکشیم و

شب را پیاله ای دگر کش بدهیم

دندانی بزنیم

در کوبیسمی از داسیلا هی

جوان تر و جذاب تر و

ا یعنی می خواهم بگویم بیشتر از حالام

 

در یک عشق پنج دقیقه ای  آدم فقط می رسد خودش را خیس کند

در یک عشق سه نفره

تختخواب را هم می توانی آدم به حساب بیاوری

در دستهای تو گنجشککان پرگوی باغ نیستم

یعنی خودم را خیس کرده ام و

گنجشککان پرگوی باغ هستم

هیچ وقت فکر نمی کردم

دست خالی از تو بر گردم

کمری نداشته باشم

لااقل

کمی

پایمردی کنم

اینهمه جان بکنم و

آخرش

فقط خودم را خراب کنم

همین

( بی)

می مانم و

(عاشق کو)

شمسی قبل از میلاد هم داشته ایم؟

نمی توانم بمانم

تا این هلال

لنگان لنگان

روزی روزگاری چیزی شود

عجله دارم و باید بگویم

ماه

د دهنی لعنتی عاشقم باش

از نوک پابخورم تا کمرم

عاشقیتی که کمر بند مرا باز می کند

انگشتهای ظریفی دارد

در انگشتهات بکوش

دهانی که چیزی از من را سفر می برد تخیل ام را در قرنیز دختر می کند

در دهانت بمان

کاش سالها در کمذم

بًدوی بمانی و

ببلعی و

من بگویم :

ای دهن همه تونو

وام نیست

نونم نیست

قافم نیست

تنها می ماند میمی از من

 

 

(؟)

بروم برای عاشقیت دخترم

پسری 

 دست و پا کنم

بروم پیاده رویی

برای پسرم

بخورد

به خیابان ولی عصر بوتیک خانم شاهوردی

(( خانم شاهوردی را فعلا داشته باشید))

بروم برای خودم

خودم نه خدا را شکر وضعم خوبست

بروم برای زنم

خداوند اموات همه را بیامرزد

پس می ماند همان دو تای اول

بروم برای عاشقیت دخترم پسری

مخاطب محترم چرا اینجور نگاهم می کنی ؟

دیوث خودتی و پدر جدت

خب نیاز دارد

خودم که نمی توانم پسر مردم شوم

می توانم؟

پدر سگ جوابمو بده

می توانم؟

می توانم؟

بله من حسین شکر بیگی هستم

شاعر شعر معروف

و کیرم  کیرم برای تو همسر خوبم

که چی؟

کم بیاورم؟

من ادامه می دهم

دخترم: بابا دارند تیکه تیکه تیکه هایم را از زیر آوار می کشند بیرون خسته شدم پس پسر کو ؟ می میرما!

مخاطب عزیز هر چی های دو چشم توی کله ات هست را با هم قاطی کن در پاره ی بعدی لازم خواهد شد

فاتحه

هسم الله ههمهابه ههیم

الان از خودت چه صدایی میشنوی؟

قبول می کنم کمی خنده دار است

پسرم: بابا چرا شما همپای من می خورید به

خیابان ولی عصر بو تیک خانم شاهوردی؟

نکند شما هم ....

(( مخاطب عزیز خانم شاهوردی را که فعلا دارید)) ؟ خب

می خواهم به پسرم بگویم وقتی عرض خیابان را می پیماید تا بوتیک خانم شاهوردی همیشه راننده ای هست که دخترش زیر آوار مانده پا در کفش پسرش کرده می خواهد بخورد به بوتیک می خورد به تو  و من تا می آیم بگویم : پسرم

رفته

خیابان پسرم را تمام کرده

خانم شاهوردی: آقای شکر بیگی من واقعا....

من: آه چه می شود کرد من جوجه ای هستم بیرون از لانه

جوجه ای بیرون

مخاطبان عزیز به سوالات زیر پاسخ دهید:

۱- چرا این همه مدت خانم شاهوردی را داشتید و آیا واقعا خانم شاهوردی را داشتید؟

۲ـ آوار مربوط به کدام زلزله است؟

۳- آیا خیابانی هست ولی عصر باشد؟

۴ـ چرا وقتی رسیدم به بروم برای زنم خداوند اموات همه را بیامرزد؟

۵ـ آیا مرجان غایب بود؟

۶-کدام پاراگراف عاشقتان کرد؟

۷ـ آیا دخترم و پسرم نکته هایی انحرافی بودند؟

۸ـ نقطه چین هارا با کلمات پر کنید .......................................................

 

 

( نوش جونت دارو))

 از سهراب به این ور

من دیگر

عاشق بوده ام

پشت سر هم

الان شیرین دوازده سالی می شود

همه جایی با من بوده

مهمانی ها ـ راه بندان هاـ دستشویی ها ـ با دهانی که هر روز بر غایبینش اضافه می شود ـ با سارا ماگو ـ با پاره هایی از هیچیکی میناسا ـ وقتی در تب و هذیانهام از درس جغرافی بر می خوردم  به آن حرفها  آن آنفلو آنزای لعنتی رازی برایم نگذاشت  از آن به بعد مشتم همیشه پوچ بوده است

الان دوازده سالی میشود

من فقط می خواستم اینقدر نیاید توی صورتم

این قدر آیینه نشود

آخر آدم چقدر می تواند صبح ظهر شب؟

دست گذاشتم به سینه اش

و نمی دانم چطور شد که این قدر عقب عقب عقب رفت تا شد

از سهراب به این ور

با کمی خون گوشه ی لب هاش

کفشهای زیادی نداشتم

اما گاهی وقتها دوست داشتم چیزی را قلم کنم

الان دوازده سالی میشود

گنجشکها همچنان سگ جانند

کلاغ بد است

جوراب بو می دهد

سردرد هنوز هست و استامینوفن

الان دوازده سالی هست بله

چیزیست که شده

سهراب هم جان به جانش کنی بر نمی گردد

با آن عقب عقب عقب رفتن خدا می داند سر از کجا در آورده است

من هم حرفهایم را می ریزم روی این نوار

دوست دارم همیشه روی پیامگیرت باشم

الان دوازده سالی میشود

دلی دلین لین لین لین لین

 

 

( هوا)

فکر نمی کردم از چاقو باشد هوا

از برف بیاید دست

نیمه کاره بمانم در تو

برسد به اینجام

دخترم بیا بدو زیر پوست بابا آ باریکلا

بیکار وقتی افتاده لخت بابا

دست

از برف آمده

هوا از چاقو

باید برسم به کجام اینجام برسم؟

بپر زیر پوست بابا

ـ از کجا بونم کدوم بابایی بود؟

هی می گفت آ

آ

آ

آ

دندوناش وصله خورده

ولی عجب تیکه ای داشت

 من می گویم این دندان را باید کند انداخت  دور

آ

آ

آ

ـ دختره؟ یک ذره اش دور ریختنی نیست

همه ش خوردنیست

بپر تو پوست بابا  آ باریکلا

قسم می خورم بعضی ها چیزشان قلمبه شده با مشتی کلمه از من

ملت لخت افتاده اند در آینه ام

از ریخت

افتاده

قسم می خورم این سطرها کسانی را سفر داده اند

یادشان داده اند یادشان برود اصلا طرف کیست؟

تن یادشان داده

فقط جلو بروند فقط جلو

قسم می خورم دندانی ندارم تا خانوم معالجی خم شود

کاش داشتم

و آن آخری

نه اون نه

اون ته ته

آ

آ

آ

آ تر نمی شوم

و آتر می شوم

آقا من فقط می خواستم لبهام آن چیزی را که می خواهند سفر کنند

او هم اینقدر نزدیک ....

کاری از دست من بر نمی آمد آقا

 

(چسبان)

 

توی شلوارت چی داری؟

که من

مدام می گویم

 ه آخر چسبان؟

چقدر حرف توی سرم خون می خورند

توی دستم خون می خورند

زیر پوستم خون می خورند

توی کفشم خون می خورند

توی شلوارم خون می خورند

خون می خورم

ملت فکر نمی کنند

از زخم گلی دهان باز کند

از کمر به پایین آدم باشد

فکر نمی کنند بتوانی بگویی

ـ البته با چه شوری ـ

ه آخر چسبان

حسین تو آدم این حرفها نیستی

ودر ۵۰ :۸ زخم می خورم

حسین هست سال پیش خیلی بهتر .....

۱۰ دقیقه مانده به ۹ زخم می خورم

 

گردن مرجان را دوست دارم دندان بزنم

دوست دارم خون بخورم

خون بخورم

خون

 حسین تو آدم این کلمات نیستی

من آدم مرجانم

مرجان گردنتو شل کن آره آفرین

اول یک برش کوچک  بعد

وای خدای من چقدر خون

می خورم

می خورم

می خورم

پنجره ای از مرجان باز می کنم به مرجان

از مرجان پامی گذارم در مرجان

بعد تیکه تیکه از تن مرجان می کنم

چند تیکه پوشیدی مرجان؟

اگر بهدها یک تیکه بیشتر باشی

اگر این کار را بکنی

آن را کار را دیگر نمی کنم ها

تو انگشتهات ظریفند و خدا

انگشت بگردان دنبال گم کرده ام

هر چه می گردانم پیدایم نیست

آن جا نه

پایین تر

پایین تر

آ پایین تر

آره خودشه

از دهانت شروع می کنیم خب؟

خب

 

 

(نفس)

اما من

نه از بازار برده فروشان

نه يك و نود

نه سينه از صخره

نه يك و نود

نه دندانهايي يكدست سفيد و سالم

و متاسفانه پوستم خيلي خيلي هم رو شن است

مرجان: اين شكلي مي خوامت( چطور پا را در يك كفش مي كنند دقيقا همانطور)

 

_ آقا ببخشيد كبريت داريد؟

خب بزن گرم شيم

شما ديگر چرا پيچيده ايد با پالتو ؟

 

ابر پيچيده با گوشت و پوست و خونم

از شكمم رنگين كمان بيرون مي كشند

استخوانهايم دور ريختني شده

مرجان: تا آنجا كه خدامي داند كجا  روز

تا آنجا كه خدا مي داند كجا       افق

تا آنجا كه خدا مي داند كجا       دور

تا آنجا كه خدا مي داند كجا     تا آنجا كه خدا مي داند كجا

 

من: من فقط يك حسين ساده ي ساده ي ساده هستم

حتا دو تا از دندانهايم را كشيده ام

يك و نود را حالا يك فكري

اما پوستم را هر چه سفر مي برم نمي شود كه نمي شود

 

مخاطبان: عابران

مكان: شلوغ ترين نقطه ي شهر

لباسهايمان را پاره مي كنيم و عشق مي ورزيم

از پشت به من حمله كن

اين نيم ساعت را كه در هميم تورا به خدا عاشقم باش: مرجان

من: چرا من مرجان نه ؟ چرا مرجان فقط مرجان؟

مرجان: حسين( خانم ها مي دانند با چه لحني) نفسم حسينم

من: وقتي مرجان خر مي شود چقدر دوستش دارم

وقتي ميداند دست بگذارد روي كدام نقطه ات

وقتي مي داند تا آنجا كه نمي شود  مي شود

 

 

پشت آن صخره كه از سينه است يا نيست

گنجيشكي كز كرده مي تپد   مادر مي خواهد

مرجان: من من من من

چقدر زود خر مي شود

و دوستش دارم

و خدا مي داند چقدر

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/10/15ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

سلام بر همه دوستان

خبر اول : به دلیل هزینه سر سام آور کتاب و ایضا عمرا که این کتاب مجوز نمی گرفت پس من کتاب دومم را به صورت پی دی اف در اختیار دوستان قرار میدم امیدوارم بخونین و البته اگر نظر بدین ممنون میشم لینکش در قسمت پیوندهای روزانه بلاگم هست می تونین کلیک کنین و بخونین

نکته: شعر به خوبی این شعرهای این کتاب را هیچ جا و در هیچ کتابی نخواهید خواند پس بشتابید

 

 

یه برنامه ای راه افتاده  تو بلاگستان ؟ هرکی پنج تا از خصوصیاتش نمی دونم اعترافاتشو میگه بعد همدیگرو دعوت می کنن آقا ما فکر کردیم الانه که سیل دعوتنامه ها از طرف دوستان مارا غرق کنه ولی باورتون نمیشه هیشکی مارو دعوت نکرد

بازم دم آقا جلیل گرم که

و البته الان فهمیدم امیر خسرو شهیدیفر عزیز هم منو دعوت کرده

باشه ما هم پنج تا مونو میگیم

۱- م

۲- ر

۳- ج

۴- ا

۵- ن

 

 

( آه)

 

حسوديم مي شود به عينك پنسي ات

و چاقويي كه همينجور در تو مانده

كلماتت كش رفته اي از كدام قر آن؟

در چه صداهايي بوده اي در چه صداهايي

صداهايي كه شب فقط خسته اند   همين

150 بيا    بيا 150

بمبئي تا 5000 تومان هم مي رود

مرا اگر مي خواهي بداني

در صدايي هستم كه تا 1000 تجاوزنمي كند

به هر دري مي زنم

نعره هاي زيادي از خودم مي كشم بالا

بالا تر نمي روم

دلم مي خواهد  خودم را در ودكا مخفي كنم

اما هميشه

چيزي

لعنتي

مرا به خودم مي آورد

مي خواهم صد سال سياه بر نگردم

بيا 1000       1000 بيا

بمبئي امروز تا 2000 بيشتر نرفته

                                            پيشتر نرفته

 

گندت بزنن

حسوديم مي شود به عينك پنسي ات

و كلمات قبراقت

_ ببين منو تو آگهي تسليت پيدا مي كني

سطر پنجم سر مقاله چي

نيستم؟

نيستم

جايي پيدا كن خودم را بخوابانم

سطري

ستوني

پا نوشتي

بزنيٍم به سينه ي ديوار لااقل

 

يكي از دندانه هام افتاده

يكي از چشمهام نيست

حسين شكر بيگي ام غيبش زده

نه پيراهني پر مي تواني بكنم

نه چيزي ديگر

با پاي پياده تمام اين خطوط را گز كردم

همه ي ستونها را دويدم

پانوشتها را

و بمبئي دارد جانش را مي كند از 2000 برود

بالاو

كم مي آورم باز

دوتاي ديگر از دندانهام را بايد بدهم بكشند

هيچ وقت ايوب كرمو دوست نداشته ام

هيچ وقت هيچ وقت دوست نداشته ام

اما هيچ وقت بوده در دهانم مزه ي ديگري باشي

_ آقا يكي ديگه

_ فكر نمي كني قدم قدم داري خيلي دور مي شوي؟

فكر نمي كني بعضي چاقوها واقعا مي كشند؟

و اگر با مشت

محكم بكوبي زير چشم كسي كبود مي شود و درد خيلي دارد؟

گندت بزنن

در خونم ذره اي شفايي

دوايي

دعايي

چيزي بريز

دارم خيالاتي مي شوي

از نوك پا تا ناخن دست چپم حسين شكر بيگي ام هستم

يادم رفت در كدام صدام

شلوغ كه مي كني آدم يادش مي رود

از كدام خانه راه افتاده  تا اينجا

آدم راهش را گم مي كند

_ ميشه يه لحظه برم تو اين ودكا؟ 

نع

ميتونم يه خورده لااقل برم كنار؟

ممممممم

يك نشمه اي بود كه نگو                   نمي گه

بري تو پيرنش برگشتنت با كرام الكاتبينه

_ من هم براي نوشتن مي روم كه

الهي

برنگردم

اي كاش من هم مي توانستم بيايم آن توو

ببينم پشت اين عينك پنسي    دنيا

چقدر از من

از صدام    قشنگ تر است

شايد در ما هم كلمه اي شد

خدا را چه ديده اي

 

 

صدا ها در هم وول مي خورند

ساعتي از يازدهم فروردين گم شده

اما در اين شلوغي كي بي كيست؟

من ستونم نيست

تكيه زده ام

و خدا شاهد است

عينك پنسي ندارم

و چاقويي كه هنوز شليك نكرده

 

+ نوشته شده در  85/10/07ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

                                                           

 

( دیگر کی ها؟)

پشت این سرخاب سفیداب دیگر کی ها هستی؟

مرجان. پروانه. سوسن. الی؟

دیگر کی ها؟

پشت این ابروان نازک

ماهی

مرده یا زنده هنوز هست؟

هنوز (( اون )) با تو هست؟

هنوز عادتت را ترک نکرده ای بگویی :

نفسمی حسین؟

هنوز هم ناغافل وسط ناهار در می آیی بگویی:

حسین کر کر قلمت را دوست دارم؟

هنوز هم سبیل دوست داری؟

هنوز هم اشاره می کنی به اینجات بپرسی: اگه گفتی اینجام کیه؟

من سر تکان بدهم

آره می دونم می دونم؟

الان بازهم چشمهات را آن شکلی کن

آره همین شکلی

آی قربونت

باز هم دوست داری بگویم:

نقطه چین ها را با صدای گوگوش پر کنید؟

تا آن خنده های از ته دل

تا آن لحظه ی خدای من آن قدر رفیق

تا آن لحظه ی خدای من آن قدر نزدیک

 

چقدر دفتر سیاه کردیم

 

چقدر شب را و روزرا دست به سر

چقدر روی پوست هم یادگاری می شدیم

چقدر نوک چاقویِ به اصطلاحِ ما عشق

آن سطرهایی که می رفتیم

آن پیامبر شدنهای من

آن چاهار و پنج و شش شدن های تو

عین شین قاف

یا ایها الانسان المرجان هی الو لو و المرجان

فباَی آلآ ربکما تکذبان

و غش غش خنده و خنده و خنده

چشمهام پر اشک میشد

تا ناگزیر شوم بگویم:

خب دوسِت دارم لعنتی

اما

ای ی ی ی ی ی

راستی نگفتی دیگر کی ها؟

 

 

 

+ نوشته شده در  85/10/01ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  |