تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام
گاهی وقتها هسا دلت می خواد پا بیرون بگذاری از مربع چه سفیدش چه سیاهش اما هی می آن و می رن
 

( می دانی پدری که خونِ دل می خورد عاشق ترین پدر هاست؟)

 

( این همه )

یعنی من

این همه سال توی این همه حرف و کلمه دنبال زن دلخواهم بوده ام؟

یعنی (( یا)) می تواند زن آدم باشد؟

یا مثلا این سطر؟: وقتی از من پنجره  باز می کنی من طنینی هستم که محکم دستهایم را دور کمرت حلقه کرده ام

وقتی می گویم محکم یعنی واقعا محکم

من خودم عاشق میم

و اندکی هم گاف هستم

قبلنا فکر می کردم ( شین) زن راست راستکی منست

اما الان فقط دوست دارم

م ر ج ا ن ح س ی ن را با هم قاطی کنم بریزمشان توی چرخانکی تا اینقدر در هم گیج بخورندبخورندهی گیج بخورند بمانند زیردندانهای هم دست این از آستین آن درآید این ازپوست آن یکی سردربیاورد

من هم خدا باشم و اختیار زمین و آسمان در دستان من باشد

یک روز شالاپ

افتاد

رویِ سفیدِ کاغذ که پهنش کرده بودم برای یک دختر واقعا خانوم

وقتی می گویم یک دختر واقعا خانوم یه چیزی میگم یه چیزی می شنوی

ونگ می زد ونگ ونگ ونگ

یکدفعه حتا برگشت به من

گفت: مامان مامان

( نگفتم دور بعضی از کلمه ها را خط بکش؟

نکشیدی

حالا بکش)

این روزها شدیدا احساس می کنم یکی باید ـ حتا اگر آب دستش هست بگذار د زمین زود خودش را به من برساندـ مامانم شود

چقدر این روزها دلم می خواهد جیم شوم که غفط خدا می داند چقدر این روزها دلم می خواهد جیم شوم

اصلا دلم می خواد توی این سطر باشم:وقتی از من پنجره  باز می کنی من طنینی هستم که محکم دستهایم را دور کمرت حلقه کرده ام

وقتی می گویم محکم یعنی واقعا محکم

+نوشته شده در 85/12/11ساعت10:44 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |
 سلام

می خواستم را جع به داستانی که پست قبلی زده بودم چیزی بنویسم دیدم ماشاالله خوشد بزرگ شده رو پاهاش می تونه بایسته پشیمون شدم ازش برگشتم

 اما الشعر

 ( مالیخولیا)

 من یکی که بهش حق می دهم

 وقتی مجبور باشی از یک تبغ ریش تراشی lord پرنده بکشی بیرون

 یا فکر کن پیراهنت یک تیغ ریش تراشی lord است تیغ است دیگر پوستت ریش ریش می شود

 اگر تو باشی کفری نمی شوی؟

 فکر کن گوشه ی اتاقت گرفته ای کپیده ای برای خودت

خروپفت را قبول دارم

ممکنست دیگران را اذیت کند

اما این دلیل نمی شود قهرمان کابوسهایت یک تیغ ریش تراشی lordشود

تو اگر باشی چاک دهانت را باز نمی کنی

ای .............. خواهرت

ای ..............خواهرت

ای ............. خواهرت

راستش بعد از این سطرها ندیدمش

اما مطمئنم طرف دیگر برای خدا خواهر بشو نیست

بعد افقی اعدادت باید ۸۸۸ باشد هرجور شده و از ۱۴ باید شروع شود

عمودی

عدد بشوی

در هست خانه ی کوفتی

دقیقا در هست خانه

و همیشه آن عددی که ممکنست افاقه کند را نداری

و تو که تماشا می کنی

چقدر دوست داری آن عدد باشی و

نیستی

من یک روزی آن عدد خواهم شد قسم می خورم

آدمهای عجیب غریبی توی کله اش وول می خورند

آخ اگر دستم بهشان برسد

دست می گردانم و

این تیغ

آخم را قفل می کند لای دندانهام

دقیقا قفل می کند لای دندانهای ردیف جلو

سالهاست لای دندانهام گیرم

 

پرنده که می نشیند روی سیم برق و باورکنید هیچ قصدی هم ندارد فقط (می نشیند روی سیم برق)

و بیچاره اشکالش اینجاست

کلاغست

ـ این یک نشانه ست

ـ ( مامان چرا کبریت خیس خورده)؟

ـ نشانه از این بدتر؟

ـ دیشب خواب دیدم یک کلمه رفته توی پوستم

ـ اون کس دیگه ای بوده من می شناسم اون کثافتو

ـ با سوزن هر کاری کردم

بیرون نیامد

چاقو بر داشتم گذاشتم روی پوستم  دیدم یک بچه از چاقو پرید بیرون بهم گفت مامان مامان

سینه ام اینقدر شیر داد   حتا عاشق هم شدم

ـ آقا بدبختی شاخ و دم نداره که اینم نشانه ( انگشت برگشته سطر قبل ) اینم نشانه ش

مطمئن باشید غروب برای همیشه اینجا لنگر انداخته

و باز هم عدد و عددو عدد و جدولی که هیچ وقت خدا سیر مانی ندارد

و تیغ لعنتی lord

آخ اگر بدانم کی اینو ساخته کار مادرشو می ساختم

گاهی وفتها یک لحظه اما فقط یک لحظه آن عدد می شوم

اما تا می آیم به خودم بیایم می بینم

هیچ عددی نیستم

ـ چرا در همیشه دم در است و نمی آید توو؟

چرا پنجره که نمی تواند از در بیاید از پنجره ای که خود س است نمی آید توو

( این را یارو مارمولکه ازش پرسیده بود)

این قالی اگر مردابِ ( تا آخرین نفستو می خورم) نیست؟ پس کیست؟

من چکار کنم وقتی سراسیمه پتو را از روی خودش پرت می کند گوشه ای می گوید:

تیغ ِ بی پدر مادر

آن وقت من کیم؟

دِ لعنتی بگو من کیم آن وقت؟

مطمئنم هیچ وقت دستهات نلرزیده

هیچ وقت دستهایت را نگذاشته ای رو ی سرت خمیرِ بازی برادر زاده هایت نشده ای

هیچ وقت کج و کوله از خوابی چیزی نپریده ای

هیچ وقت

( هیچ وقت) نبوده ای

بی پدر مادرِ هیچ وقتِ............

دیروز ۱۷۵ سال دیگر پیر شد

تنها چیزی که ازش در آمد این بود:

همینست که هست

بیا از کابوسهایمان لذت ببریم

 

 

+نوشته شده در 85/12/04ساعت11:1 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |