تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام

 

مرا درماه مگ بخوانید

مرا در کتاب شعر بخوانید

 

 

(باز هم از اخ )

 

همیشه باهات هستند

بعد می بینی جزیی از تواند

مثل خال لب پشت بالاییت که گاهی به اتفاق متوجهش می شوی

مثل موهایِ سینه ات

مثلِ.......

مثلا فکم مگرهمان دختریه ی مو بور سال دوم دانشگاه نیست برگشت گفت حسین تا حالا خیلی با هم کلمه بوده  ایم خیلی  اما حالا دستی .....

حالا شمافکر کن زمینِ زیر پات سفت نیست

یامثلا انگشتهام مگر پدرم نیستند  (( آسمون من همیشه همین شکلیه قهوه ای ِ سوخته  قهموه ای سوخته

حالاتو هی آسمون منو عوضش کن ))

مگر تیک پلکهام تونیستی ؟

مگر پاهام

مگر پوستم

مگر چشمهام

بعد کیفت راهم میگیرند عینک پنسی ات را ِِِ و عادت تکان  خوردن دستهات وقتی حرف می زنی

واین سرطان می افتد

در آشپزخانه

حمام

کوچه

خیابان

مجبور میشوی خودت راندیدبگیری

بگویی گور بابای همه چیز

اما این زخمها کار کشته تر از این حرفها هستند

بعد ناغافل می بینی نفسیکه می کشیهم :

حسین به خدا گفتم ققنوس این شکلی نشدنیست ولی ........

 

 

 

 

( سفر)

ـ دوتایی در یک چمدان جا نمی شویم

ـ میشویم

دستها را که جداجدا کنار هم بچینیم

پاها را جداجدا

سرها پهلوی هم

و همینطور جاهای دیگر را

تازه آن وقت خونِ من و خونِ تو هم نداریم

ـ مممم خیلی خب

میشویم آن روزهای ِ

عزیزم من ایدزی ام

ـ خب من هم می خواهم باشم

ـ در جنگ ایران و عراق شیمیایی شده ام

ـ تو که آن سالها چند سال بیشتر نبودی

ـ عزیزم گیر نده دیگر شیمیایی ام

ـ به من هم بده به من هم بده

بیا این قدر غش غش بخندیم تا بمیریم

البته باچشمهایی که پرِ اشک شده

ـ خب زود باش چرا معطلی ؟

عزیزم باز که سرت را گذاشته ای روی سینه ام

بگذار پهلوی سرم

پاهای من اینجا چه می کنند ؟

با هم قاطی شده ایم

گفتم سرها یکطرف

پاها یک طرف

دستها یک طرف

اینجا با اینجا هم یک طرف

خونِ تو و خونِ من هم که نداریم

عزیزم چشمهایت را بیاور بگذار اینجا

دیدی در چمدان جاشدیم

جاده هم تادلت بخواهد

چند ایستگاه هم برای نفس تازه کردن

فقط می ماند سفر

حالا کی می خواهد مارا ببرد سفر ؟

 

 

 

( چهل سال که چیزی نیست من آیات بیشتری از خودم برداشته ام )

 

دقیقا چند نفر داخل شدند در کمرش

چهل سال کم کرد

روی فرم آمد و آماده  برای کوبیدن                         کوبیدنی

در خانومش غلام می ساخت

ـ با همین دستهام هم می توانم سنگ را بارور کنم

بچه بگذارم توی بغل  این درخت

کاری کنم رودخانه هیچ وقت باکر گی اش را به دست نیاورد

می خواست با شنها بخوابد

با حشرات

با (( من دوست دارم با دختر همسایه بریزم روی هم

وقتی که سایه ام بلند بیفتد بر دیوار))

آدم از پدر معنوی بودن چیزی گیرش نمی آید

پسر با پدرش باید عینهو یک سیب که از وسط نصف کرده باشند

پسر باید لااقل : اسکلتت بابت و چشمهات مادرت 

لااقل : عین پدرت پوستت خیلی زود بر افروخته می شود

دوست دارم به زن همسایه یک بچه بدهم

آدم لخت دنیا آمده باید لخت راه برود  بخورد عاشقیت کند  فردا جمعه ست بزنیم به کوه و ....

از این صندوق خانه لعنتی فرار کند

آقای محترم شما از آیات  ۴و ۵ و ۶ اخراج شده اید  

شما در کلمات  آ ف ر ی ن ش  دست برده اید

شما دقیقا مطابق با دستور نیستید

جهنم که نیستم

این قدر پراکنده ام در همه

با هوا خوابیده ام

با : عجب صبح دل انگیزی

با : شنوندگان عزیز تا ساعت ۹  صبح با ما باشید

با : مامان دست بگذار اینجام

اینجام

با : عزیزم می خواهم بروم 

یه بوس بده بعد برو

 

من دارم سطرهای خودم را می نویسم

و شماره نمی گذارم برای بچه هام

۴ و ۵ و ۶ ندارم

اما ۴ و ۵ و ۶ دارم

چهل سال کم کرده ام مطمئن باشید بیشتر هم می توانم

نمی توانم ؟

قطعا می توانم 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/30ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

کلمات از من حساب می برند

 

 

( ابرهای مرجانی)

فکر می کنی با چه سسی خوردنی تر است ؟

من دوست دارم مرجان را با پیاز بخورم

ترجیحا از جایی بخورم که بجا تر است و ایضا جا تر است

همینطور که داری می خوری

از کی یا از چی

می بینی که در ابرها هستی

شکلهایی بیرون می کشی که به فکر هیچ تنابنده ای نخواهد رسید چه رسد به نر سیده است

نیست ابرها حالی به حالی می شوند

نقشهایشان یادشان می رود

این

که دودقیقه پیش فیل بوده

حالا

مادر غمگین یک بچه ماهی ست

و طوری بغلم می کند

یادم می رود چیز اضافه تری باید با خودم می آوردم

(( فکر می کنی با چه سسی خوردنی تر است

من دوست دارم مرجان را با پیاز بخورم ))

یک ابر کومولوس است

اما نمی دانم

(( انگشتهام می سوزند آی می سوزند آی می سوزند )) چه ابریست

نشسته ام اینجا

ابرها را از راه به در می کنم

و آدمها را دعوت می کنم به در هم و بر هم

در ابرها راه می روم و غلط می کنند زیر پایم سفت نباشد

یک دقیقه صبر کن

من الان کی ام دارم می نویسم ؟

فیل ؟    بچه ماهی ؟  یا مادر ش؟

دو دقیقه پیش مرجان بودم   به چه باحالی

بعد چیزی شدم که هنوز مانده ام

تخیل کدام آدم تنهایی بود

تنها

پالتویی در یادم است

بعد دوباره برگشتم مرجان   به چه سرعت

مرجان نامرد است

همه اش می خواهد یک کومولوس باشد

من دوست دارم سقف خانه ی ما باشد

تا من همیشه ی خدا طاقباز بخوابم و

به تاویلهای بیشترم دامن بزنم

دقیقا مثل حاضر غایب شنیده ای؟

من اینجام و تنم توی پیراهن دیگریست

مرجان

در کت و شلوارم که هستم

کراواتم می شود

قرمز

روی یک پیراهن سفید

خیلی خوش سلیقه ست

پشتش را می کند به من

تا خودکارم را بردارم

اینقدر خط خطی کنم خط خطی کنم خط خطی تا در خط خطی از نفس

بیفتم

که خطی است .....

 

صبح ابرها راهشان را گرفته اند

به مرجان می گویم

میدانستی خودکارم کم کسی نیست؟

+ نوشته شده در  86/01/23ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  |