تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام
خس ته م
سلام به همه دوستای گلم

می خوام یه مدتی نباشم البته تا الان هم همچی نبوده ام خوش به حالتون یه مدتی از دست من خلاص میشین ولی من هر کاری می کنم نمی تونم از خودم خلاص شم

به هر حال با دوشعر از کتاب مرجان نامه که تکراری هم هستنند تا یه مدتی غایب میشم

البته گه گداری سر می زنم و جی میلم رو چک می کنم  و اگه دوستی ایمیل زده بود جواب خواهم داد

باهام اگر کاری داشتین ای میل بزنین حتما جواب خواهم داد

دوستون دارم

 

( حتا می توان به طرف گفت : دوستت دارم)

                                                                           ( نیچه)

( موهایی از بس فر که )

من دختری با موهای فر را اصلن فکر نمی کردم

اصلن فکر نمی کردم

این قدر

دختری با موهای فر

فکر نمی کردم بشود از من آدم دیگری کشید بیرون

شال و کلاه کرده بودم

بزنم بیرون از این هندسه

تا آنجا که میشود

تا آنجا که نمی شود

که تو

نا غافل

اینجور

کفشهایم واکس خورده

مانده اند                 معطل

و اسبی که درمن

ته کشید

کسی از من تقلایی کرد اما ......

ـ خانوم لااقل زنگی              خبری             بپاییدی

آمادگیش را نداشتم

از سر راه جگر گوشه ی مردم که نیامده ام

می خواستم از این هندسه ی خراب شده

                                                              بکنم

وسط این شهر درنده دشت

گرگ باشی هم

شهیدی

می افتی

صدبار پاره تر از هرکسی که پیش از این

ـ تاکی شکل ببندم از کلاغ ؟

تا کی بازار مسگران در کاسه ی سر من خدایا کسب و کارش پر رونق تر باد؟

تا کی؟

من کفشهایم واکس خورده    معطل           و اسبی که در من     و کسی از من   هر چقدر تقلا می کند نمی شود

ـ برو و گرنه روی دیوار خانه ی تان هر چه از دهنم بیرون بیاید می نویسم

من خرم می کنم ها

(( من مرجان را گاییدم))

خوب شد خنک شدی؟

 

من دختری با موهای فر را اصلن نمی دانستم

اصلن توی این دنیا نبودم

خسته بودم از

همه ی اینجا و                    آنجا

با پاهای خودم بودم

با دستهای خودم بودم

با بسیار آقایی که خودم باشم

حالا توی این سوپ                  او

حالا این فروشنده ای که دارد خودش را جر می دهد تا خریداری                   او

این فاضلابی که این همه خلسه ست                            او

حتا خود او هم خود او                               او

ـ حالم ازت به هم می خوره عشق من

ـ فکر نمی کنی امروز یه چیز دیگه تو هواس؟

چیزی که دوست داری ببرتت   کجاشو اما نمی دونی

پشیمون میشی یر می گردی؟

من کفشهایم

معطل

مانده

و اسب

و کسی از من

ـ چرا نمی گذاری بروی؟

کلاغ را چرا از تن نمی کَنی؟

تف نمی کنی تو صورت این هندسه؟

چرا  لگد نمی زنی تو ماتحت این حرامزاده که در هوا چیز دیگریست؟

ـ من کفشهایم

و خیلی دارم که بروم

و توی سوپ من نیا

و توی حرف من ندو

و از تن خانه ی ما اصلن بیا بیرون

و استخوانهای مرا ترک کن

 

یه چیزی بهت میگما

من خرم

میکنمتا

این صد بار

فقط می خواستی بکشانیم به این سطرها؟

از من برو گم شو

ـ مامان یه کیش کن به این چایی که ریختی

به غذایی که پختی

کیش کن به بابا

با جارو بیفت به جونم

دقیقن همینه

 

 

آقا اصلن دختری با موهای فر درست

اما من شال و کلاه کرده بودم

اصلن آمدیم و نرفتیم و شال و کلاه و اسب و معطل و کسی از من و  بماند

کی حو صله دارد عوض کند

وسوسه ی کفشهای واکس خورده مگر می گذارد؟

 

هندسه همان نامرد است هنوز

کلاغ همان و      او همانا

ردی از خون کی بر جای گذاشته اممممممممممم؟

ـ دختر مردم را کرده ای این!

از کلاغ و هندسه حرف می زنی؟

بچه ی    لا اله الا الله

د بنال دیگه

ـ آ ی ی ی ی

وا ی ی ی ی ی ی

واویلا ااااااااااااا

بو ویلاااااااااااااااااااااااا

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

ـ مبارکست انشاالله

چقدر به هم می آیند     ما شالله ما شاالله

 

 

 

من اما

کفشهایم

چقدر واکس خورده

 

 

 

 

ر زندگی چیزهای دیگری هم هست)

                                                              هدایت

 

( دعای روز اول)

 من به پنج صفحه اعتقاد دارم

" مرجان"

"چسب زخم"

" عزیزم سه شنبه هم روز خداست"

" زیپ کاپشنت را بده بالا"

و

" امروز که جمعه ست هیچی

اما از شنبه به امید خدا عاشقتم"

صفحات بیشتر ی می توان به خودم اضافه کنم

اما آدم هرچه لاغرتر       لاغرتر

هزار و سیصد و پنجاه و چاهار

هزار و سیصد و پنجاه و پنج

هزار و سیصد و پنجاه و شش

هزار و سیصد و پنجاه و هفت

هزار و سیصد و پنجاه و هشت

هزار و سیصد و پنجاه و نه

هزار و سیصد و شصت

هزار و سیصد و شصت و یک

هزار و سیصد و شصت و دو

هزار و سیصد و شصت و سه

هزار و سیصد و شصت و چا هار

می بینی چقدر راه پاره کرده ام ؟

از پنجاه و چاهار کوبیده ام تا حالا

باور کن مرجان

آن شکلی که می گویند  در من نیست

عاشق؟

فکر نکنم

فقط هر وقت می بینمش     دستهام یخ

در من مشتی کلمه دیوانه

همینطور که دارم نگاهش می کنم  دوست دارم مرجان را بخورم

به مرجان خطاب کنم شو کولات من

یا این ریختی:

ای دهن مادرتو لکاته !

راستی یک چیز دیگر

مرجان دوست دارم کمربند مرا بگشاید

می بینی اینها دلیل نمی شود  می شود؟

دریقو فیقی قولی پررررررررررررر هفففففففف زززززز

لعنتی

دریقو فیقی قولا شششششششششش زیزززززززززززدرررررررررررررر

و ما هو الا ذکر

دریقو فیقی پریکات  پررررررررررررر ژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژکفففففففففففففففف

گوش جان می دهیم به

دریقو فیقی قولی پررررررررررررر هفففففففف زززززز

آیات اول تا آخر  با صدای استاد محمد محمود ابوزید

تا می آیی جوی آبی رد شوی از زیر درختی

علیهم عذاب الیم

دستم کو؟

رفته بودم ببرم در شکلی از انگور

انار

چی؟

دعای روز اول:

خدایا خداوندا

نه

نه

نه

نه

نه

آمین

تمام برنامه هایم به هم ریخته

نمی دانستم خدا حافظه ی همه ی ما را آلوده کرده است

ورژن تازه اش را باید نصب کنی

ـ اهمممممممم

ـ وای خدایا

ببخش باز هم دوشنبه است و من هنوز عاشقت نیستم

آمین

این محمد ابوزید صدای خوشی دارد ها!

دریقو فیقی قولی پررررررررررررر هفففففففف زززززز

این اگر بگذارد

خدا در زمینهای نفت خیز بهتر عمل می آید

در آفتاب زیاد و

در شن

که ریخته خدا می داند تا کجا

راستی من گفتم محمد ابوزید صدای خوشی دارد؟

محمد ابوزید صدای خوشی دارد

خداییش

دعای روز چندم:

که بخشی از آراگون بخواند

خدایا خداوندا

فک ما انگور دهاد

در ران ما دوکبوتر باشد

بر باسن ما نور بتابان

خدایا خداوندا

و ما آنقدر در هم ببندیم که  

فقط

هیچ

آمین

آ

یک چیز دیگر

خدایا خداوندا

کمربند شلوار مرا مرجان بگشاید

+نوشته شده در 86/02/07ساعت12:10 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |