( )
در واقع دو تیکه ام
یک تیکه ام در اتاق خواب ام و دیگری در پذیرایی
می لغزد از تیکه ی اتاق خواب ام در تیکه ی اتاق پذیرایی ام
تیکه ی اتاق خواب ام :رژ لب و رژ گونه و ادوکلن و ............. تختخوابی دو نفره و آباژوری که همیشه ی خداست .تابلویی با چقدر موجهایی چقدر کشیده وساحلی که هیچ وقت تمامی ندارد ..اشباحی که از صبح تا شب و از شب تا صبح در هم می لولند . چیزهای دیگری هم مطمئنا هست ولی من گردنی ندارم بچرخانم
تیکه ی اتاق پذیرایی ام : قالی دستباف با گلهایی درشت . پنجره و پرده هایی کنار کشیده . کف دستی نسیم که گاه گداری سرک می کشد توو و بر می گردد . کمی دیوار . کمی از مبلمان . چیزهای دیگری هم هست ولی من گردنی ندارم بچرخانم
خودش را در من بر انداز می کند باز هم از لباسهاش فرار کرده . از زن یک هوا بلند ترم . دست می کشد روی سینه هاش این لحظات فکر می کنم مرا مرد گرفته پشتش را می کند به من نگاهی از گوشه چشم می اندازد دست می کشد روی کپلهاش
مرا مرد گرفته دستهام عجیب می سوزند آی می سوزند آی اما من که در زن دستی ندارم
می خواهم از خودم بزنم به
کجا؟
من که به دیوار سنجاق ام
می لغزد از تیکه ی اتاق پذیرایی ام در تیکه ی اتاق خواب ام
ـ اگر بفهمد تو پوستم هستی چی؟
ـ از کجا می خواهد بفهمد؟
ـ مگر لبخندژوکوند نیست
ـ چرا هست هه هه هه هه تو کی هستی پسر ؟
ـ آن روز در ژوکوند داشتم دیوانه می شدم وقتی موج برمی داشتی از مرد این همه آتش را از کجا می آوری؟
ـ از پوستم بیا بیرون تا ببینی از کجا
تا حالا دیده اید کسی از کسی کنده شود بعد بنشیند در مقابلش ؟ من دیده ام
ـ خب بگو از کجا؟
ـ از اینجا دستت را بگذار اینجا
ـ اینجا که خیسه
ـ فکر می کنی
من قبول ندارم چرا من اینهمه جیوه باید ریخته باشند در تنم ؟ چرا جیک نباید بزنم ؟ گردن لعنتی ام نباید بچرخد؟
دو روایت جا مانده
تیکه ی اتاق خواب ام شبها : سایه ها شب ها از پای درختها پا میشوند می آیند داخل ازدحام می شوم میز توالت دروغ می شود شانه دروغ می شود کمی از برهنه شانه ها دروغ می شود همه و همه و همه و همه و دروغ می شود فقط می ماند زن و مردی که خدا خدا خدا می کنم من باشم
تیکه اتاق پذیرایی ام : از لباسها فراری می دود سمتی نگاهی و بوسه می فرستد برای کی که می خواهم از هوا بگیرمش
خالی
می مانم
تو جلسه پنجشنبه نقد و بررسی شعر یه شعر خوندم که یه موافق و صد تا مخالف داشت اول موافق حرف زد که همانا مهرزاد بود به من کلی حال داد و دلایلشو برای شعر بودن و قوی بودن کارم داد شعری که خوندم شعر نامه بود که توی این لینک که گذاشتم آخرین شعره بعد از اون جلیل راجع به شعر حرف زد و گفت این شعر نبود که در همین حین صدای احسنت احسنت جمع بلند شد و فهمیدم بابا اینجا چه دل خونی از ما دارند دلیلشو هم آقا جلیل نگفت و من ازشون دیلیل خواستم فقط گفتند که شعر نبود دیگران هم با استناد به حرف جلیل
گفتند که شعر نبود تازه آقای ایکس هم گفت ما بعد از این از شما شعر نخواهیم شنید من فقط به این فتوا خندیدم از این بگذریم
خانم الهام ملک پور یه متنی برای من فرستادند در پاسخ به سوالاتی که در پست پیشین مطرح کردم با اجازه ایشان می زنم شما هم بخوانید
برای حسین شکربیگی
قابلیت انباشتگی
اول سوال ها رو جواب می دم چون این پرسش و پاسخ به متن کار برمی گرده:
- بله. همیشه. چون کسی که منو دوست داشته باشه، - مثل خودم - نمی تونه از این مزخرفات بگه حتا اگه دوست داشتن در این سطح، تهویه ی مطبوعی هم برای این اراجیف داشته باشه. ولی وقتی بشه و باشه؛ همه ی این حرف هارو من با پوستم و با تمام نسوجم جزب می کنم و نیازی به گفتنش نیست.
- گریه کردن یه موهبته و بیچاره کسی که بغض هم نداره. تو که اونو داری؛ شاکرش باش چون من می دونم بغض نداشتن، و اشک نداشتن چه قدر می تونه دردناک باشه. هر زمان که تو فکر کنی الهام از اشک خالی است. هر زمان، مگر آن زمان که نباید. بغض داشتن چیز خوبیه حسین. می دونی که درد داری. می دونی که می تونی گریه کنی.
- و سوال سوم. به این موصوع خیلی فکر کردم. من یه موجود متکثرم نه یه موجودیت متمرکز. رگ هام منو وسوسه می کنن مخصوصن وقتی به قدر کافی لاغر می شم و رگ ها کاملن می زنن بیرون ولی من سلول هامو دوست دارم. دونه دونه شونو حس می کنم و به زندگیشون احترام می ذارم ولی اگه یه روز متوجه این نکته بشم که برای هممون بهترین راه نبودنه؛ راهیو انتخاب می کنم که به همه ی ما کمترین آسیب برسه. خیلی به این فکر کردم؛ گمونم غرق شدن از همه چیز بهتره. چون پوستت به شیوه ای بسیار غریب پریده رنگ و فلزی می شه و البته باید طوری باشه که زود از آب بیارنت بیرون چون اون وقت باد می کنی و مملو از آب می شی و یا یه جایی غرق بشی که ماهی ها و موجودات دریایی بخورنت. چرا من به این ها فکر می کنم؟ مگه در نهایت تخریب نمی شم؟ همین طور که الان هم در حال نسیان هستم؟ نمی دونم. شاید یه وسواسه. شاید مریضم. ولی اگه بخوام رگمو بزنم شاید با ساطور این کارو بکنم. شاید هم یک تیغ بردارم؛ توی وان بخوابم و حرکت خونمو روی آب ببینم و از مرگ لزت ببرم. وقتی خون بیرون می زنه و آب بازیگوشانه به خراش ها سرک می کشه. و شاید با یه گلوله - اگه پیدا بشه - نبضم رو هدف بگیرم. شاید. بستگی به حال و اوضام داره و این که چی منو به این امر نرغیب می کنه.
- تا حالا صبح از خواب پا شده اید و با دهانی از تلخ گفته اید : وای خدای من نه باز هم یک روز دیگر ؟
و حالا سوال من: تا حالا از خواب بیدار شده ای و فکر کرده ای که زنده نیستی و بعد به دنبال نشانه های حیات بگردی؟ یا بیدار شده ای و احساس کرده ای که داری خواب می بینی؟ احساس کنی که دنیای قبلی که توش بوده ای خیلی ملموس تره و مثل خوابگردها به همه چیز دست بکشی و با همه بیگانه باشی؟ این طور می شه که همه چیز برات بی تفاوت می شه و فقط گوش به زنگ نشانه های مشترک می مانی. وقتی هنوز مدرسه می رفتم - شاید 13 سال داشتم - پیش از خواب زانو می زدم و از خدا می خواستم که فردا بیدار نشوم. از او می خواستم که مرا در درکی از بی نهایت، در بینشی که دوست داشتم ناپدید کند. احساس می کردم آویزان ام و در دنیا هیچ جایی نیست که لنگر بیاندازم. می خواستم به ته هر چیز برسم و این قدر اشتیاق داشتم و لبریز بودم که حوصله ی مقدمه نداشتم. زندگی آن قدر سخت بود که من را در آن سن از پا بیاندازد ولی ذهنم این قدر درگیر بود که نمی توانستم و نمی خواستم به بدبختی هایم فکر کنم. حسین من می خواستم بمیرم ولی نه این که زندگی نکنم. با سادگی ای غیر قابل باور، این جا را کوچک می دانستم. احمقانه می دانستم این را که برای فراگیری هر چیز آن را یاد بگیرم. کافی می دانستم که از هر چیز بارور شوم. می دونی چی می گم؟ این ها رو که می گم همه بر این مفهوم استوار نیستند که من در شرایط نرمالی زندگی می کنم یا می کرده ام. نه. فقط کنجکاوی منو زنده نگه می داره و همین. و باوری که به بودگی دارم. ولی همیشه از بیدار شدن احساس دلتنگی کرده ام. احساس تعجب.
و آقای کلمه! وقتی کارتو می خونم می دونی چی باید بگم؟
وقتی آدم می فهمه کسی رو می خواد؛ هر چیزی رو که در اطراف اون فرد می تونه باشه، جسمشو می خواد؛ می خواد لمسش کنه؛ می خواد اسمشو بگه؛ می خواد روی پشت بوم با اون دراز بکشه و نپرسه از کجا می یای. و نخوای بدونی کجا بوده؛ نپرسی: حالا چه کار کنیم؟ نپرسی: منو دوست داری؟ از اراجیف خالی باشی. بتونی موهاشو محاط کنی. بتونی از یه بوسه ی ابدی پر بشی و حضورش مثل مه جلوی چشمتو بگیره. مثل مه توی گلوت بیفته. نقستو مرطوب کنه. بهت نگاه کنه. تماس در تمام ابعاد وجودی، گوشه ها، کناره ها. این اصلن دور از ذهن نیست. به شرط این که اگر نباشه؛ خواهشی هم نباشه. کسی نخواد که برای دراماتیک کردن صحنه لاس بزنه. برای وحشی کردن موقعیت خرناس بکشه. فقط مه روی تیزی صخره ها به چشم می خوره. توی تشت های بزرگ به هم نگاه می کنند و با بوسه های ابدی خون هم رو می مکند. در خواب های هم دست می برند. و با کلمه های هم بازی می کنند.
آقای کلمه آن کلمه ای که مرجان باشد، می بینم که مثل مه در التهاب هستی؛ وقتی زمان استطاعت پوشاندن هر کلمه را ندارد. حتا اگر هر کلمه مرجان باشد. می بینم که مثل مه در التهاب هستی؛ در تکاپوی بالارَوی در موقعیت بارش.
آقای کلمه همین است که "چهار جواب" داری وقتی "چهار سوال" می پرسی آن زمان که از هر کلمه می پرسی شاید که مرجان باشد.
این را هم بگویم: این مرجان آن نیست که تو می گویی؛ این، همانی ست که می تواند مرجان باشد.
آقای کلمه! مه وقتی تمام می شود اشک هایش را می ریزد. برای همین است که بغض داری و خوش به حال تو که بغض داری چون می دانی که تمام می شود. تمام می شود.
9 خرداد ماه 1386
الهام ملک پور