ببخشید که قبل از شعر این مطلب را می نویسم
راجع به سوالات پست قبل یک نکته باید بگویم و آن اینست که من برای تمام نقدها احترام قائل هستم و این البته به معنای عقب نشینی نیست و اصولا من آدم عقب نشستن نیستم که اگر بودم الان اینجا نبودم جلسه قبل گفتم که می خواهم تجدید نظر کنم یعنی نکات قوتم را بیشتر و نقاط ضعفم را تبدیل به نقاط قوت کنم ـ این سطر چقدر عربی شد ـ
!
چیزی توی زندگی هست به اسم تنوع خیلی چیز خوب و باحالیست به شما هم توصیه می کنم همیشه جدی بودن و همیشه سطحی بودن و همیشه بودن کلن چیز کسل کننده و مزخرفیست به جاده خاکی زدن را عشق است گاهی هم تو آسفالت بودن گاهی هم این ور گاهی هم آن ور
می خواهیم به کجا برسیم ؟ خب جاهای خوب
من شعر را با غزل شرو ع کردم یکی دو سالی تو این فضا بودم بعد با شاملو آشنا شدم انگار پرتم کنند توی فضای خیلی خیلی خیلی بازتری سر از پا نمی شناختم بعد مفصل تر راجع به این قضیه با هم حرف خواهیم زد
چشمم به غزلهام افتاد یادگار دوران دبیرستان و به قولی طفولیتم حس قشنگی بهم داد که دوست دارم این حس را به شما هم منتقل کنم
نکته ای که باید بگویم اینست موقعی که ما غزل می گفتیم
خبری از غزل پست مدرن و سپید و خودکار و غیره و غیره و غیره نبود برای همین دنبال مولفه هاییی که بخوره با این جریان نباشید ولی توی جریان باشید که خداییش با حالند ![]()
سعی می کنم گاهی از این غزلها بزنم
می خوانیممممم
(ماه)
سلام ماه بلند من آفتاب تمام
جواب جوشش خورشيد التهاب تمام
تو همچنان غم انسان زلال و من تشنه
شما شراب تماميد و من خراب تمام
نمی رسم من تاريک ای سپيده به تو
مگر که بگذرم از خويش با شتاب تمام
کدام پرسش ما را جواب خواهی بود
که ما تمام سوالیم و تو جواب تمام
***
کلام آخر من باز هم سلام به توست
که با سلام به تو گردد اين خطابه تمام
(از باران)
آيا مرا به کوچه ی باران نمی بری؟
تا باغ سيبهای چراغان نمی بری؟
تا آبهای سبز و خروشان رودها
از منجلاب آهن و سيمان نمی بری؟
بر اسب راهوار و گسسته عنان باد
تا نبض خاک خلقت انسان نمی بری؟
می پرسم از تو -آی-که نان می دهی مرا
آخر چگونه است که ايمان نمی بری؟
*****
آلوده ام به رنگ خطاهای ناگزیر
آيا مرا به کوچه باران نمی بری؟
( از پرواز)
شکسته است قدمهاو بالها آونگ
کجاست فرصت پرواز های رويا رنگ
خيال من که بلندای لامکان می خواست
گشوده بال و پرش را در آسمانی تنگ
نه آسمان نه زمين هيچ جای امنی نيست
زبان گشوده به نفرين بالهايم سنگ
جنون و خون ندويده ست در رگانم آه
که بال باور من را گرفته بغض به چنگ
باز هم فر سنگ
خيال روشن پرواز
بالها
آونگ
( از آبی گفتن)
دايم نمی توان که
از آبی آسمان ساخت
يا موج موج رود و
دريای بی کران ساخت
هی ابر می نويسم سيراب و
سبز
اما
با اين حروف سربی باران نمی توان ساخت
بی ماه و بی ستاره
بی حرف و بی اشاره
روح مرا زمين سوخت کار مرا زمان ساخت
****
ـ آخر نمی توان که
بی دور بی افق بود
بی جاده اسب آموخت بی اسب ناگهان
تاخت
بايد بلند پرواز
آری
بلند پرواز
از هر غبار راهی بايد که آسمان ساخت
(من تورا. تو مرا)
من تو را می دزدم از تو تو مرا می دزدی از من
در تن ما شعله می ريزد تب سرخ رسيدن
بايد از آبی بخواهم چشمهايت را بتابد
تامگر آيينه انسان تا مگر تاريك روشن
تو مرا پل می شوی تا روشنايی هايی از عشق
من تو را پل می شوم تا بی قراری هايی از تن
می دوانی در رگانم جاری عشق و جنون را
شعله شعله مستی چشمان خود را مرد افكن
می برم در طرح دريا يی تو دستی به اعجاز
شكل آبی های دريا می شوی تو موجزن زن
****
تو مرا پل می شوی تا روشنايی هايی ازتو
من تو را پل می شوم تا بی قراريهايی از من
(غم.تن کاه)
با غم تن کاه
ماه
راه به تاريک برد
روشنی از دست رفت چهره در آيينه مرد
فصل به پاييز رفت سبز شکست از خزان
سرو دل آرام من
تن
به شکستن
سپرد
باد در آويخت در باغ و بهاران من
برگ مرا می زد و
اشک مرا می شمرد
کم شدم از نو بهار گم شدم از روزگار
روح مرا داغ کشت جسم مرا خاک خورد
روشنی از دست رفت چهره از آيينه مرد
حيف که آن ماه نو راه به تاریک
برد
(انگورهای سرخ)
مستی دويده در تن انگورهای سرخ
آتش گرفته دامن انگورهای سرخ
در جان ما شعور جنون می پراکند
خون جنون پراکن انگورهای سرخ
امشب دخيل بسته به امداد آتشيم
دستان ماو دامن انگورهای سرخ
ما شعله شعله درتب هم آب می شويم
وز صبح تر دميدن انگورهای سرخ
¤¤¤¤¤¤¤
سر مست و پايکوب زشادی به رقص آی
کآتش دويده در تن انگورهای سرخ
(اين کوه)
من درين کوه
درستست که پژواک ندارم
ولی از بخشش فرياد خود امساک ندارم
پيش من نقطه گنگيست سماوات که
ديريست
در فراموش تر خاکم و افلاک ندارم
چشم با هيچ به جز عقربه ساعت مستی
گوش با هيچ به جز زمزمه تاک ندارم
پاک از دست خودم رفته ام ای عشق
خوب شد غير تورا من دگر ای پاک ندارم
¤
پس چرا چشم بدوزم به تو ای آبی بالا
من مگر عرصه پهناور ابن خاک ندارم
کنون که مست شراب شبانه غزلم
بيا و صبح تنت را بريز در بغلم
هزار چشمه شير از لب تو می جوشد
وسبزه زار تن توست کندوی عسلم
اگر که جامی از آن می که از لبت جاريست
به من رسد بحقيقت رقيب لم يزلم
کدام بوسه پرنده ست می تپد تا تو
چه وقت رقص بگيری چه وقت در بغلم
بيا و در دهن من ترانه ای بگذار
(ماه ماه ماه ماه)
بيا بپر بغل من گناه را بگذار
وخير و شر و سپيد و سياه را بگدار
نشسته ای به چه اميد کاروانی نيست
بيا و يوسف من باش و چاه را بگذار
به زير منت اين آسمان نبايد رفت
مرا بغل کن و اين سر پناه را بگذار
تويی که ماه تمام منی بيا امشب
در آسمان غزلهام ماه ر ا بگذار
دوباره تشنه ترينم لبان سرخ تورا
بيا بپر بغل من
