تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام

با نفس باید این شعر را بخوانید مثل گفتگوی مخفیانه دو نفر در خلوت خویش این را که در انجمن اجرا کردم همه مجبور شدند گوشهایشان را تیز کنند شما هم مثل من بخواید این شکلی

 

( نفسم )

فقط با نفست باهام حرف بزن

فقط با نفست

بذار کلماتت از سینه ت نسیم بشن تا من

ـ دستهام هم

ـ آره

ـ پاهام هم

ـ آره

ـالان نسیم بیام ؟

ـ بیا

ـ اون پاره رو بخون

ـ دوصفحه ش جا افتاده

ـ همون دوتا رو بخون

ـ تا کجا رفتیم

ـ ۵۴

ـ آها پیداش کردم

اول گفتیم سطرهایی بلند باشیم خیلی بلند

نه خسته می شدیم

چند روز پنجره بودیم لنگه ی همیشه ی بسته من لنگه ی دیگر تو

چارچوب من . شیشه تو

خسته شدیم

چشم انداز شدیم

ـ دستهات کو ؟

ـ بیا

ـ کجا بودیم ؟

ـ چشم انداز بودیم ؟

ردیف درختان شدم  من

تا دور

تا دور دور دور

تا چشم کارمی کند  دشت تو

بعد دیدم خیلی لز تورا نمی بینم

ـ چونه مو بذارم رو شونه ت ؟

ـ بذار خوشم میاد

از این ها بر گشتیم

من مداد شدم تو خیلی کاغذ سفید خیلی خیلی کاغذ سفید

من اسپری می شدم  تو دیوار می شدی

حتا بشقاب و غذا هم می شدیم

بعد من خودم را با تو کثیف می کردم

بعد قاشق از دستم می افتادی

می ریختی

روی من

دوست داشتم خجالت شوم بریزی توی گونه هام

ـ خسته شدم

ـ خب حالا تو سنگینیتو بنداز روی من

ـ کجا بودیم ؟

ـ توی گونه هام

ـ آها        دستهات کو ؟

ـ تو دستهات

ـ آها

بعد در هم آمدن و رفتن بود

آمدن بود

رفتن بود

آ  آمدن

رف  رفتن

ناغافل نمی دانم تو کجا           من کجا ؟

این در                         آن در

برو آمدن     بیا رفتن

اما هیچ                      اما نه

تا زد و همدیگر را روی در یک دستشویی یافتیم

من کج و کوله و خنده دار              تو خیلی بی تربیت شده بودی و روم به دیوار

ـ هه هه هه مث مان مگه نه ؟

ـ ممممممم ولی بی تر بیتش تویی

ـ باشه

ـ خیلی سنگین نشدم ؟

ـ نه ادامه بده

ـ ولی من شدم

الان نباید اتفاقی بین ما بیفته ؟

برگردیم ۲۵ ؟

بیا بر گردیم

بیا

بعد احساس کردند دو تا رنگ چرا   در هم ندوند

ابتدا زن شروع کرد

+ نوشته شده در  86/03/30ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

 

سلام دوستان ! چون من بلاگمو فیلتر شده می بینم اما بعضی شهرهای دیگه بلاگ من باز ه مجبور شدم در بلاگ داستانم شعرهامو  بزنم آدرسو می ذارم که به این بلاگ بیایین : کلمات لز من حساب می برند

( مممممممم)

 

 

خیلی خفه گفت :شوهرمی

وطوفان در کمر ما پیچید

ـ بذا نفست بخوره تو صورتم

ـ محکم تر بزن عزیزم محکم تر آره . درسته . خودشه

دو ساعت و نیم در آینه ی داخلی پیکان  ۸۴

شجریان می آید و ناظری جایش رامی گیرد و هایده و حمیرا و

ـ آقا می تونم عاشقتون باشم ؟

کسی جیکش درنمی آید

نیکول کیدمن تجاوز می بیند و لذت می برد

اذان مغرب به افق ِ

شنگرفی غروب و چشم انداز و دستی که در پوستم  غوطه می خورد  و مثلا من حواسم نیست

چهارشنبه ای که هیچ وقت ماه عسل نمی شود و خدا را شکر

ـ بذار من هم مثل این آب دور ساقهات بمیرم

ـ به وقتش به وقتش

لای این سطور جای خالی حتما پیدا می شود

ـ اینجور نگاهم نکن فکر می کنم خیلی خوردنی ام الان هم شکل یک دنداننیش می بینمت

ـ هستممممم

ـ گفتم مح مح محکم ام ام ام تر تر

نه این طوفان راه بیا نیست

ـ کجا از نفس بیافتیم؟

ـ هنوز نه نه نه نه

ـ اسمتو بهم بده بده بهم بهم بده یالله بده

ـ الان؟

ـ ممممممم

ـ وقت اسم نیست نیس مح کم کم کم کم

ـ اسمتو بگو او او او او او

ـ مرجان جان جان جانم

 

 

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  |