تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام

 

یه سوال: موافقین اینجا یه رمان آنلاین بنویسم یا بنویسیم بیشتر بنویسم ؟ نظرتونو حتما بگین

بالاخره نفهمیدم باید اینجابنویسم یا اینجا ؟

فعلا جفتشونو با هم به روز می کنم ببینم آخرش کجا آرامش هست و دور از دسترس نیست و در دسترس هست و

(دیوانه )

دیوانه ام می گیرند اگر بگویم این چوب گردوی اعلا چوب گردوی اعلا نیست و یکی دیگر است

وقتی زل می زند به هنر پیشه ی اول فیلم ( از دستهام بگو تنها ) نمی توانم بگویم : نه نه او نیست

می ترسم  وقتی دست می کشم روی پوستش ناگهان او از پوستش بیرون بیاید و بگوید : خب بازی تمومه دستم رو شد

می دانم این طبیعی ست اگر بگوید : عزیزم بزا برای شب دیگه امشب نمی تونم عاشقت باشم

اما من دلم می خواهد گیر بدهم به تلویزیون . کاغذ دیواری. گلهای قالی . حتا به روشی که روی پوستم غلیظ حسش می کنم

لعنتی هی می گوید: چرا این شکلی شدی؟

شما تا حالا فکر نکرده اید گوشتان یا دماغتان یک فاسق باشد یا روزی از آب در آید ؟

از رمان خنده در تاریکی ناباکف بدم می آید چند روزیست از دستش نمی افتد وقتی انگتهایش را خیس می کند و ورقش می زند دیوانه می شوم  از آن مارگوی مادر قحبه بدم می آید

از چنگال و قاشقش بدم می آید  از حوله اش از خمیر دندانش بدم می آید

چرا من یک تنه نمی توانم همه چیزش باشم

مسواکش . حوله اش چنگال و قاشق اش ؟

وقتی خودش را می اندازد روی من  و دکمه های پیراهنم را باز می کند و با موهای سینه ام بازی می کند معصومانه می پرسم چرا بعضی ها می گویند آتشقشان سیسیل هر چند سال یک بار فوران می کند نه دم به دقیقه ؟و وقتی می گویند فلان آتشفشان مرده واقعا تعجب می کنم

بد است آدم زنبور توی کله اش باشد

دیروز خیابان سوم بالاخره خودم را دست به سر کردم و قدری شادمانه قدم زدم حس خوبی داشت

ولی هنگام تماشای ( از دستهام بگو تنها ) فهمیدم باز هم امروز به خودم دروغ گفته ام و آتشفشان سیسیل یا هر آتشفشان دیگری هیچ وقت نمی میرد

چه دیوانه باشم چه نه من به این پرده مشکوکم

+ نوشته شده در  86/05/27ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  | 

شاه رخ عزيز! آنا شکلي از انگور است يا چيزي که راه مي برد در رگهايي که اگر آبي نباشند نبوده اند

شاه رخ عزيز روي کلمه (( چيزي )) قدري درنگ کن

تصور نمي کردم اين همه سال عاشق يک فاحشه خانه بوده باشم.

  آن زمانی که مسلسل حتا هوا را زمين گير مي کرد.  لحظاتي که از ترس مي چسبيدم به خاک و نفسم غبارها را پر مي داد . فکر مي کردم اين حجم سخت که سينه به سينه ي منست آناست . و من مسلسل را به آنجايم هم نمي گرفتم  .بله براي همين بود که گلوله هايي را که در رانم بچه مي کردند از ياد مي بردم

شاه رخ عزيز ! ساده ست وقتي لخت آنا را در بغل داري بگويي: سخت است مي فهمم بعد تا دسته فرو بروي در رويا و تخم ات هم نباشد

شاهرخ عزيز يک سوال دارم : چرا بعد از اين همه سال هنوز روي قوطي کبريت ها مي نويسند بي خطر؟

   نمي خواهم بگويم : در زخمهايم هستم يا : يک تنه مهمات يک لشکرم يا: کلتي که قرار بود ترس را از من دور کند و هيچ وقت نتوانست. دشمن را از خدا كيلومتري ميشناسد كه تو نگران باشي توله سگي كه در شكم آناست بي پدر شود

شاهرخ عزيز چه مي داني من با چه مکافاتي خودم را کندم از آن دختر عرب و خر کشان خودم را کشاندم تا آنا
بعد ديدم من بايد به جايي ديگر حمله مي بردم 
 آن زماني که  از ترس آهن پاره هاي سوزاني كه از روبرو مي آمدند  من دستم را فراموش مي كردم .پاهايم را فراموش مي كردم .پوستم را فراموش مي كردم و مي ريختم در دهانم  تو چه مي داني چند خاكريز اين گونه فتح شده ؟ شاهرخ عزيز (( من باخته ام )) اصلا مناسب نيست باوركن (( من باخته ام )) تمام ماجرا نيست 
شاه رخ عزيز چيزي كه الان تو تا دسته فروي مي كني در آن .زماني شكلي از انگور بود  زماني بلندي هاي ماكچو پيكچو زماني ابرهايي كه زياد مي دانستند . پراكند ه مي دانستند (( عزيم من فقط از تو مي خوام پشت پلكهام نفس بكشي باز هم )) ابر ((دوستت دارم)) بود ابر :(( دنيا به آنجايمان هم نيست)) ابر: ((روزي روزگاري ما دوتا)) و ..... حالا متاسفم كه نیست متاسفم !
الان كه دارم اينها را مي نويسم در كپلهاي يك زنم و تا كازابلانكا راهي نيست.  دارد خودش را مي کشد آنا باشد اما من دوست دارم يك جنده باشد چون الان به يك جنده بيشتر نياز دارم و كمي زمين سفت

آندریاس کراگلر
+ نوشته شده در  86/05/23ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  |