تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام

 

 

دیگه نمی خوام شعر بگم ؛ دارم سعی خودمو می کنم ؛ حس می کنم این همه سال که گذاشتم پای شعر اگر گذاشته بودم پای مثلا یاد گرفتن نجاری الان بهترین نجار دنیا شده بود م؛ حس می کنم به عبث گذشته ؛ تو مشتم جز باد چیزی نیست  ؛ یه روزی فکر می کردم : مگه میشه کسی شعر نگه و بتونه به زندگیش ادامه بده " " مگه زندگی بدون شعر هم ممکنه " ؟ حالا می بینم چرا نمیشه خوب هم میشه ؛ هنوز اما حس نوشتن در من هست هنوز دوست دارم بنویسم ؛ نمی دونم؛ ولی حس می کنم به یه فضای باز تر نیاز دارم به یه عرصه گسترده تر؛ یه افق دورتر با یه غروب مربایی  ؛ تا اطلاع ثانوی هر چی بنویسم شعر نخواهد بود ؛ دلمو زده ؛ حالم ازش به هم می خوره ؛ شعر یه روز زنم بود ؛ولی  خب زن خوبی نبود ؛ فعلا تر کش می کنم ؛ بهش میگم عزیزم بای ؛ از این به بعد اینجا مثلا داستان کوتاه می زنم ؛ یادداشتامو می زنم ؛ نمایشنامه ؛ رمان ؛ یا هر چی غیر از شعر ؛ گور بابای شعر

 

 

من یه خیالباف قهارم ؛ دوست داشتم اینجا که زندگی می کنم جای این همه بلوط و کوه و سنگ ؛ رودخانه و دریاچه و آبگیر داشتیم با ماهی هایی خدایا  چقدر زیبا ؛ تا من هم  وسائل ماهیگیریمو بر می داشتم ؛  خوش خوشک را می افتادم سمت رودخونه ِ یه چند دقیقه ای می رفتم تو بحر آبی آب  بعد قلابمو می نداختم تو رودخونه  بعد کلاهمو می کشیدم رو چشمام  اون وقت  ماهی های یکی یکی می اومدند اونقدر می اومدند تا کله م پره شا ماهی بشه  ؛ ماهی هایی به چه بزرگی جوری که چشم همه باز بمونه و قلاباشون همچنان ناتوان ولی الان که قلابمو میندازم فقط به سنگ می خورم می خورم به چروک های تن بلوط می خورم به دیواری که خیلی قلدر و قالتاق و مادر بخطاست و من کله م خالی می مونه از هر چی شا ماهیه تو بگو حتا یه ماهی کوچک تو من دمشم تکون نمی ده ولی با این همه من کله خرم و  یه خیالباف قهارِ کلاهی که ندارمو سر سختانه می کشم رو چشام  اونقدر منتظر می مونم تا کله م پر بشه

دارکم کم دیوونه میشم

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  |