تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام

 

مث اینکه هیچ جا بهتر از اینجا نیست و مثل اینکه بازم تف به این زندگی سگی

 

هرجا میرم کویرمم با خودم می برم

با قطار شترا که مستفعلن مستفعلن مستفعلن پشت سر من میان

اون میگه کویرت صلیبت شده  ولی من تو عضلاتم خیالهایی دارم  و این آفتاب که رو من پهن شده نیرومندم می کنه

من خیلی دریاها دیدم خیلی کوهها دیدم خیلی ابرا دیدم  حالا بمونه که دریا قسمتی از کویرمو شست و با خودش برده  یه خورده ش هم تو کدوم قله موند و دیگه با من نیومد  اما ابرا تا اومدن ببارن و برن پاگیرم شدن

دست خودم نیستم گرمم زود می جوشم

عقرب دارم رطیل دارم مارهای سمی دارم و بوته های خار که هیچ ابری نمی تونه رامشون کنه  و البته غروبهای مربایی  و از همه بیشتر ( خدا ) دارم  تو نه یه دقیقه یا دو دقیقه یا سه دقیقه  یا ساعتها یا سالها  تو تا ابد دستاتو سایه بون چشمات کن از من سر در نمیاری  تو فقط می تونی قسمتی از منو بغل کنی و شنهامو دوستت دارم به حساب بیاری

اون میگه صلیبت شده  ولی من هنوز چهل ساله نیستم که بخوام  بگم یه زخمایی رو شونه هامه  من یه خدای هنوز جوونم  فقط یه مدتیه شعر نگفتم و کمی گلوم خشکه همین

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط حسین شکر بیگی  |