تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام
وقتی بغض می آید و می آید و می آید و می ریزد اینجا راه هوایی کو دم از چی می زنی؟
می توانید مرا در مردی برای فصلهای پاییز و زمستان بخوانید 




 

( من و موسا )

 

 

گلوم خشک شده بود خودم را چسبانده بودم به دیوار؛ زبری آجرهای خشن دیوار خانه ای که نیم ساز رها شده بود داشت شانه هایم را زخم می کرد گوشهایم را تیز کرده بودم تا هیچ صدایی نباشد که من نشنیده باشم به راحتی صدای آجرهای مرده را حتا می شنیدم چه برسد به صدای قدمهای او که آرام و با احتیاط اینجا و آنجا سرک می کشید تا مرا پیدا کند جایی مخفی شده بودم که امکان کشته شدنم در حد صفر بود قبلا این قسمت ساختمان را نشان کرده بودم فقط کافی بود همین جور آرام و بی صدا بمانم دیگر کارش تمام بود صدای قدمهاش نزدیک و نزدیک تر می شد صدای قدمهاش ترسخورده و پریشان می نمود می دانستم مثل سگ ترسیده ولی من نباید می ترسیدم توی  این جنگ  ترسیدن مساوی با مرگ است باید حواسم را جمع می کردم  دوست نداشتم غافلگیر بشوم و از پشت تتتتق تتتتق و آن درد لعنتی  که تا مغز استخوانت می رود را تجربه کنم بعد با صورت بیفتم برخاک بر نقطه ای که آخر دنیاست دوست نداشتم به همین زودی کشته شوم ؛ هیچ وقت  دوست نداشتم عراقی باشم هروقت بهم می گفتند "عراقی" حالم بد می شد بعد باید لهجه ی عربی ام را تا آخر آن روز حفظ می کردم  البته بارهایی که من عراقی شده بودم خیلی کم بود اما همان یکی دوبار آن قدر بر من سخت گذشته بود که انگارچند سال زجر آور عراقی مانده بودم و آن لهجه لعنتی که باعث تمسخرم شده بود  صدای کیو و کیو و بنگ بنگ حامد و مسعود بلند شده بود آنها زودتر از من و موسا شروع کرده بودند می دانستم الان حامد دارد غش غش می خندد و می گوید بینگ بینگ و ادای مسعود را در می آورد ناخوداگاه لبخندی بر لبانم ظاهر شد وقتی مسعود را تصور می کنم که چطور می گوید بینگ بینگ از خنده روده بر می شوم آدم اصلا فکر نمی کند که این بینگ بینگ های مسعود هیچ اثری داشته باشد چه برسد به اینکه آدم بکشند ولی مسعود اغلب اوقات با همین بینگ بینگ ها یک لشکر را تارو مار می کند آنها همچنان مشغول بینگ بینگ و کیو کیو بودند ولی من و موسا به خیال خودمان حساب شده تر عمل می کردیم موسا خیلی نزدیک شده بود می دانستم حتا به فکرش خطور نمی کند که من آنجا مخفی شده باشم اول سر اسلحه اش از کنارم  رد شد من سمت چپش بودم قوز کرده بود و آهسته گام بر می داشت کافی بود بگویی : "هی" زمین و زمان را به گلوله می بست سعی می کرد حساب شده قدم بر دارد تمام هیکلش نمایان شد فقط حالا من باید ماشه را می چکاندم همین و ماشه را چکاندم قرررررررررررر قرررررررر همانجور سرجایش بی حرکت ماند صورتش را نمی دیدم ولی مطمئنم دندانهاش کلید شده عرق نشسته روی پیشانیش و بار دیگر زیر لب زمزمه می کند که " گند زدی پسر گند زدی " با لحنی خاص این جمله را می گفت ولی خدایی وقتی کشته میشد خیلی قشنگ این جمله را می گفت گاهی وقتها هم فقط بخاطر این که این حرف را ازموسا بشنوم می کشتمش 

_ موسا عراقی شدی

موسا همچنان قوز کرده بی حرکت سرجایش ایستاده بود

_ مطمئنم حامد هم کار مسعودو می سازه

منتظر بودم که موسا جمله ی معروفش را بگوید 

اما موسا هیچ حرکتی نکرد حتا آن جمله ی همیشگی را نگفت همچنان بی حرکت و بی هیچ حرفی سرجایش ثابت مانده بود

_ بریم ببینیم حامد و مسعود چیکار کردن

اما موسا لام تا کام حرفی نزد و همچنان مجسمه بر جای خود مانده بود 

داشتم نگران می شدم رفتم به طرف موسا زدم رو شانه اش ولی چیزی نگفت روبرویش ایستادم پلک نمی زد

_ بازی جدیدته ؟

چهره موسا بی حالت و رنگ پریده بود  لال شده بود دستپاچه شده بودم

_ موسا ..... موسا چته ؟

موسا ناله ی دردناکی کشید یک دستش را روی قلبش گذاشت و دوباره نالید ناله ی جیغ مانندی از ته حلقومش بیرون آمد بیشتر شبیه جیر جیر در خانه ی ما بود که خیلی وقت بود روغن کاری نشده بود

_ قلبت درد می کنه ؟

سرش را به علامت تایید تکان داد دستش را از روی قلبش برداشت و بر شانه ی من گذاشت

_ بیا به من تکیه بده بشین بشین اینجوری دردت آروم میشه 

 اما موسا چوبش را روی سینه من گذاشت و گفت" پوم پوموم پوم" شلیکهاش واقعا اعصاب خورد کن بودند حس کردم قلبم آمد توی دهنم بعد از شلیک یک بری روی زمین افتاد اما من نیفتادم و فقط برو بر نگاهش کردم بعد از چند لحظه از زمین بلندشد و خودش را تکاند و گفت : خب تو منو کشتی منم تو رو کشتم مساوی _

تو جرزنی رو دست نداشت _

_ برو گم شو من تیکه تیکه ت کردم

_ نوک انگشت اشاره اش را نشانم داد و گفت : اینقده جون تو بدنم بود و همونو تا آخرین لحظه نیگر داشتم تا بکشمت

_ خفه شو

_ حسین داری جر می زنی

خون خونم را می خورد موسا به من می گفت جرزن در حالیکه عالم و آدم می دانستند موسا جرزن است

_ موسا حوصله چرند شنیدنتو ندارم

دیگر صدای حامد و مسعود را نمی شنیدم خدا کند حامد مسعود را کشته باشد

_ ببین من هنوز تو بدنم یه خورده جون ...

اصلا نمی خواستم صدایش را بشنوم برای همین گوشهایم را گرفتم وقتی لبهاش از جنبیدن باز ماندند دستهایم را از روی گوشم برداشتم و گفتم : آخه بدبخت اگه اسلحه م واقعی بود اون کله ی پوکت الان وسط این خونه پاشیده شده بود

_ تو زدی به پشتم

یک لحظه از خنده روده بر شدم

_ خره از کجا می دونی من به پشتت شلیک کردم

_ من مطمئنم به پشتم شلیک کردی

_ من اون جمجمه بدریختتو ترکوندم اگه نمی دونی بدون

_ داری بازی رو خراب می کنی

همیشه ی خدا دست پیش را می گرفت و جوری حرف می زد که انگار این ماییم که تقلب می کنیم هزار بار خواستم دیگر باهاش بازی نکنم ولی همه اش تقصیر این حامد و مسعود است که دوباره

_ ببین بشر تو مردی هنوز خونت گرمه نمی فهمی

_ تو هم مردی سه بار به قلبت شلیک کردم پوم پوم پوم و به قلب خودش اشاره کرد

از ساختمان نیمه ساز بیرون آمدم موسا هم پشت سرمن می آمد و یکریز می گفت که من هم کشتمت و از این مزخرفات

حامد و مسعود هم به طرف ما آمدند

_ چی شد ؟

حامد در حالیکه از خنده ریسه می رفت گفت : کشتمش

مسعود : شانس آورد یه لحظه حواسم نبود

از این موضوع خوشحال بودم که حامد مسعود را کشته و تیم ما تو آن یکی ساختمان هم پیروز در آمده بود

_ تو چیکار کردی ؟

_ کشتمش حالا ادا در میاره..... خودت میشناسیش که ؟

موسا باز نوک انگشت اشاره اش را به حامد نشان داد و گفت : اینقده جون داشتم در لحظه ی آخر من هم اونو کشتم

حنای موسا پیش حامد و حتا مسعود دیگر رنگی نداشت

_ حالا شما دونفر چرا لهجه تون عربی نیست بالاخره ما امروز برنده شدیم عراقیا

مسعود : نعم بابا نعم عمروز ما عز شما باختیم تا روز دیگه

حامد رو کرد به موسا و گفت : یاد بگیر

_ ولمون کن بابا

غروب بود و ما عراقیها و ایرانیها به خانه هایمان برگشتیم دم غروبی حس می کردم عجیب گرسنه ام ولی عجیب هم خوابم می آمد

 

 

 

جنگ را کشانده بودیم به کوچه صدای بنگ و بنگ و کیو کیوی ما کوچه را برداشته بود موسا با آن اسلحه خنده دارش هیجانی از خودش نشان می داد که نگو و نپرس توی این هیرو ویر پسر کوچیکه آقا رحمان هم پرید توی بازی ما و گفت" من هم بازی" و زود پشت دیواری قایم شد موسا داد زد علی تو تیم ماست من هم که علی را داخل آدم حساب نمی کردم قبول کردم پیش خودم مجسم می کردم علی با آن سن کم و جثه نحیف چطور می تواند جلوی ما در آید و همین هم شد دو سه دقیقه نگذشته بود که حامد علی را کشت و او سوخت و از بازی کنار رفت عمه که داشت از کوچه می گذشت باز هم به ما تشر زد و گفت برین خونه هاتونو سر و صدا نکنین ولی کی گوشش بدهکار بود عمه خودش نمی دانست سوراخ سوراخ شده و جای سالمی توی بدنش نمانده اما همچنان سرحال و قبراق داشت می رفت خانه ی ما

_ به بابات میگم

به حرف عمه گوش نکردم و موسا را گرفتم زیر رگبار حالش را گرفته بودم داغان شده بود هیچ وقت نمی توانست جلوی من در بیاید صدای گریه ی علی بازی را به کاممان زهر کرد چنان ونگی می زد که انگار گلوله ی توپ خورده حامد بیچاره فقط سه تا تیر بهش زده بود اینقدر زار زد تا بازی را تعطیل کردیم و رفتیم خانه هایمان ظهر بود و من داشتم از تشنگی می مردم گلوم شده بود یک تیکه چوب خشک

 

 

 

_ ببین کیه داره درو از جا می کنه در که نمی زنه داری خرابش می کنه رو سرمون

دویدم به طرف در آقا رحمان بود که دست علی را گرفته بود همین که در را باز کردم یالله نگفته داخل شد و شروع که به داد و بیداد کردن می گفت : پسرت پسرمو زده بچه م زبونش بند اومده میگه منو کشتن بلایی سر بچه آوردن که داره هذیون میگه

_ چی شده آقا رحمان بفرما تو ناهار آماده س

_ مرد حسابی چرا این بچه تو ادب نمی کنی ببین بچه مو آش لاش کردن صورتشو ببین

_ چی شده عمو کی تورو زده ؟

علی دهنش را کج کرد و با بغض مرا نشان داد

_ صورت بچه رو ببین

بابام به صورت علی نگاه می کرد اما هر کاری می کرد جای زخمی چیزی ببیند موفق نمی شد

_ ماشالله بچه که چیزیش نیست

بعد به من نگاه کرد

_ بابا به قرآن ما کاریش نداشتیم گفت منو بازی بدین بعد کشته شد همین

بابام لبخندی زد و روبه علی کرد و گفت : تو تفنگ جنگ کشته شدی

علی سرش را به علامت تایید تکان داد همه خندیدیم حتا آقا رحمان

 

 

 

این موسا هم کارهایی می کند که نگو و نپرس دیشب فیلم پرواز درشب بود می دانستم فردا موسا با دیدن این فیلم یک بازی ای در می آورد و همانطور هم شد از خانه ی نیمه ساز آمد بیرون می دانست اینجوری خودش را به کشتن می دهد اما بی پروا آمد بیرون و گفت

منم نریمان مهدی نریمان فرمانده گردان کمیل گردان کمیل به پیش

ما هم نامردی نکردیم و اورا به گلوله بستیم و او هم در حالیکه با شلیک های ما تکان می خورد شروع کرد به آب کردن قمقمه های نامرئییش از تانک نامرئی داخل کوچه اینقدر خندیدیم که اشک از چشمهایمان سرازیر شده بود این موسا گاهی وقتام خیلی شیرین می شود خداییش 

 

 

 

 

دوست داشتم یک اسلحه واقعی داشتم راست راستکی این موسا را می کشتم دیگر دارد کفر مرا در می آورد ببین چه پررو جلو من ایستاده و انگار نه انگار ؟

موسا خفه ت می کنم رو اعصاب من راه نرو

_ برو بابا یک کلت خریدی فکر می کنی دیگه همیشه باید برنده باشی

کلتم خداییش کلته فشنگ مشقی ندارم ولی صدای شلیکهاش اینجوری ست شترق شترق یک فیل را می تواند از پا در آورد این را داییم از مشهد آورده و حالا موسا با آن چوب کج و مزخرفش می خواهد با من در بیفتد

_ باید خواب همچین کلتی را ببینی

_ ...........................................

موسا حرفی زد که دیگر نمی دانستم دارم چکار می کنم با مشت زدم توی شکمش او هم نامردی نکرد و خواباند توی دماغم گلاویز شدیم و تو خاک و خل غلت واغلت می زدیم توی این گیرو دار فهمیدم هواپیماهی عراقی آمده اند صدای شلیک ضدهوایی بلند شد هواپیماها خیلی پایین پرواز می کردند ترس من و موسا را برداشته بود فریاد می زدیم و فرار می کردیم بعد صدای انفجار آمد همه چیز کج شد و گرد و غبار هزار و پانصد متر بلند شد و رفت تا اوج آسمان

 

 

 

محله ما پر از پلاکارد شده بود خیلیها در چشم به هم زدنی چند کلمه شده بودند و خانه کرده بودند بر سیاهی پلاکاردهایی که شهادتشان را تبریک و تسلیت می گفتند موسا به من گفت : حسین ما کی بزرگ میشیم ؟ بغض کرده بود و به اسم مسعود توی پلاکارد نگاه می کرد

 

 

 

 


+نوشته شده در 87/02/05ساعت9:52 قبل از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |