شعرامو کماکان اینجا میزنم داستانامو تو وبلاگ مردی با چشمان گرگ ام
( جنگ )
رو یه خاکریز بارون میباره
رویه خاکریز برف
یه خاکریزم آفتابه
من یه جنگجوام
تو زخمای گرم خونه دارم
با سایه های از گردن شکسته
با نوک کشنده ی انگشتام
رو یه خاکریز بارون میباره
رویه خاکریز برف
یه خاکریزم آفتابه
ما تو کانالیم
خراب خون هم دستامونو با هم پاهامونو با هم اشتباه میگیریم
این کانال اوه.... تا کجا
این خون اوه...... تاکی
رو یه خاکریز بارون میباره
رویه خاکریز برف
یه خاکریزم آفتابه
یه ابر توهم با بوی سیر میاد سرنیزشو فرو میکنه تو پوستم از پوستم میاد تو
یه فصل خیس و دیووونه میشه تو سینه م
از اون به بعد سرفهام خشکن خشک خشک خشک
رو یه خاکریز بارون میباره
رویه خاکریز برف
یه خاکریزم آفتابه
دس بذار رو خاک
یه چیزی دل دل میزنه
دل
دل گوش کن دل دل
از اون ور راه می افته از زیر پوست خاک
میاد میاد میاد
میشینه زیر پای ما
پرنده مون
پاتو نه
گذاشتی
گذشتی
تو اون ور سیمایی من این ور
جدا از پاهام
جدا از دستام
جدا
جدا
جدام
رو یه خاکریز بارون میباره
رویه خاکریز برف
یه خاکریزم آفتابه
