تبليغاتX
از راوی

از راوی

من فقط یک راوی ام
دوره ای که آفتاب بر رانهای نیرومندش می ایستاد و گرمم می کرد منی که بر رانهام استوار می ایستادم و گرم

 

 

آمدن به این وبلاگ مثل برگشتن به یک عمارت قدیمیست . عمارتی که همان قدر زیبا و باشکوه مانده  که پیشتر از این بوده است . هنوز همان تابلوها و چیزهای آنتیک در گوشه گوشه اش به چشم می خورد همان قدر نپال مانده  یا همانقدر  مصر که پیشتر از این بوده است یا هرجا که کهن است و رازی در سینه دارد یک وجب خاک گرم حتا شاید . تابلوها و چیزهای آنتیک هنوز بر جایند اگرچه لایه ای از غبار زمان رویشان را اندکی پوشانده ولی خرجشان فقط یک فوت است تا غبار بال در بیاورد و راهش را بگیرد و از پنجره های این عمارت قدیمی  بیرون برود تا تابلوها به خود بیایند و نفسی تازه کنند . هنوز هم می توانی پرده هارا کنار بزنی تا آفتاب همانطور جوان و بی ملاحظه هجوم بیاورد توو بریزد کف سنگی عمارت و  گرمایش شفا دهنده و دوست باشد همانقدر گرم شفادهند و دوست که پیشتر از این بوده است  . آفتابی که در پی چهره ی دوستانت است که روشنشان کند گرمشان کند و بدرخشد توی چشمهاشان

دستنوشته هام  اینجا و آنجا و هرجایش ریخته است  رد پای دوستان را می بینی این رد پاهارا می گیری تا برسی به خانه شان   بعضی هاشان هنوز خانه اند  در که می زنی با لبخندی در را باز می کنند و تورا به خاطر که می آورند می گویند : حسین تویی ؟ تو هم لبخند می زنی و می گویی: مممم .چطوری دوست من؟  بعضی ها روی در خانه هاشان کاغذی چسبانده اند و آدرس تازه ای گذاشته اند و تو آدرس تازه را می گیری و می رسی بهشان در می زنی و لبخند و ..... بعضی هارفته اند که رفته اند بعضی ها هم که پیشتر از اینها از ذهن و زبانت خطشان زده ای یک خط قرمز کشیده ای رو خودشان و نامشان و ردشان را آمده ای اینجا که پاک کنی . دیروز داشتم کامنتها را می خواندم . حس عجیبی داشتم پرتاب شدم به دو سال پیش به وقتی که اینجا از مرجان پر بود روی دیوارهای عمارت توی تابلوها؛  کف سنگی عمارت؛ در جزجزو این بنا ؛در استخوان بندیش؛ در قرچ قرچ صدای استخوانهاش . دست خط کسانی که می آمدند اینجارا می خواندم  بعضیهاشان هنوز گرم و تند بودند بعضی ها فقط قبلا گرم تند بودند و الان یخ  حتا  توی نت در خانه های دوستان دیدم که بعضیها از من بیزاری جسته بودند خیلی تعجب کردم  وقتی آن حرفها را با این حرفها مقایسه می کردم فقط سوال  می شدم و جوابی نمی یافتم  به هر حال گذر زمان آدم را دستکاری می کند دست می برد در افکارش جسمش را تباه تر می سازد و تو دیگر آن آدم سابق نیستی یک چیز دیگری یا سفت شده ای یا منعطف تر یا فقط پیر شده ای همین و ......اینجا هم غمگینت می کند هم شادت و تو یک رنگ مردد می مانی دست و پا می زنی تا بیاویزی به لذت اما این لذتی اندوهباراست و راه دیگری نیست و تو تن می دهی و شناور می شوی توی مهی که ممکنست ابر هم داشته باشد و تو امیدوار باشی باران تورا بغل کند .

بعضی دوستان که خانه شانرا گذاشته اند و رفته اند و فقط لوگوی بلاگشان باقیست اندوهگینم می کند و فکر می کنم چرا نرسیدم که بیشتر با هم آشنا شویم که اینگونه بی نام و نشان از هم نمانیم ولی خب چه می شود کردباید منتظر شد تا روزی جایی  به هم بر بخوریم و من بگویم : هی تو  من تورو می شناسم و .......

 بعضی ها هم که گفتن ندارند و شنیدن هم . می بینم همان بهتر که اسمی ازشان نیست قلابی بودند و چیزهای قلابی نمی پایند

دوست داشتم نام بعضی از دوستانرا اینجا بلند بلند صدا بزنم اما  بعضیها گوش تیز کرده اند تا من نامی بیاورم و .......

حرفهای زیادی دارم بماند برای یعد  از اینجا که رفتم اول رفتم به خانه ای که ( مردی با چشمان گرگ ) بشوم و شدم اما آنجا هم تیغ ها بالا آمدو من به جایی دیگر کوچیدم و شدم ( رقصنده با ابرها )

www.raghsaraghs.blogfa.com  اینجا بخوانیدم  دوست دارم دوستان را ببینم بخوانم  

 

 

+نوشته شده در 87/10/13ساعت3:10 بعد از ظهرتوسط حسین شکر بیگی |